–30

left28575000

پايان نامه دوره كارشناسي ارشد روانشاسی عمومی
رابطه بین هوش هیجانی و شخصیت با پرخاشگری در دانشآموزان دبیرستانی
معصومه پورحشمت
استاد راهنما:
دكتر حمزه احمدیان
تابستان 93
سپاس خدای را که سخنوران، در ستودن او بمانند و شمارندگان، شمردن نعمت های او ندانند و کوشندگان، حق او را گزاردن نتوانند. و سلام و درود بر محمّد و خاندان پاك او، طاهران معصوم، هم آنان که وجودمان وامدار وجودشان است؛ و نفرين پيوسته بر دشمنان ايشان تا روز رستاخيز…
بدون شک جایگاه و منزلت معلم، اجّل از آن است که در مقام قدردانی از زحمات بی شائبه ی او، با زبان قاصر و دست ناتوان، چیزی بنگاریم.
اما از آنجایی که تجلیل از معلم، سپاس از انسانی است که هدف و غایت آفرینش را تامین می کند و سلامت امانت هایی را که به دستش سپرده اند، تضمین؛ بر حسب وظیفه و از باب ” من لم یشکر المنعم من المخلوقین لم یشکر اللَّه عزّ و جلّ” : از استاد با کمالات و شایسته؛ جناب آقای دکتر حمزه احمدیان که در کمال سعه صدر، با حسن خلق و فروتنی، از هیچ کمکی در این عرصه بر من دریغ ننمودند و زحمت راهنمایی این رساله را بر عهده گرفتند؛از استاد صبور و با تقوا ، جناب آقای دکتر حسن امیری ، مدیر گروه محترم، که بدون مساعدت ایشان، این پروژه به نتیجه مطلوب نمی رسیدکمال تشکر و قدردانی را دارم.
باشد که این خردترین، بخشی از زحمات آنان را سپاس گوید .
تقدیم به مادر عزیزم:
این معلم بزرگوارم… که همواره بر کوتاهی و درشتی من، قلم عفو کشیده و کریمانه از کنار غفلت هایم گذشته و در تمام عرصه های زندگی یار و یاوری بی چشم داشت برای من بوده است.
چکیده
هدف پژوهش حاضر بررسی رابطه هوش هیجانی و شخصیت با پرخاشگری در دانش آموزان دبیرستانی شهر گیلانغرب بود. برای این منظور 317 دانش آموز (146 دانش آموز دختر و 171 دانش آموز پسر) با استفاده از روش نمونه برداری چند مرحلهای انتخاب و در این مطالعه شرکت کردند. از همه آزمودنی ها خواسته شد که مقیاس هوش هیجانی شرینگ، پرسشنامه فرم کوتاه 5 عاملی نئو و پرسشنامه پرخاشگری باس و پری (1992) را کامل کنند. دادهها با استفاده از تحلیل رگرسیون چند متغیری همزمان و آزمون t برای گروههای مستقل تحلیل شدند.
نتایج نشان داد که هوش هیجانی و مولفه های ان رابطه پیش بین معنی دار با پرخاشگری داشتند. بین فاکتور های شخصیت و پرخاشگری رابطه پیش بینی وجود داشت. همچنین یافته ها نشان داد که دانش آموزان پسر در مولفه پر خاشگری فیزیکی نمرات بالاتری از دانش اموزان دختر گرفتند و از سوی دیگر دانش آموزان دختر نمرات بالاتری در مولفه خشم کسب کردند. همچنین یافتهها نشان داد که دانش آموزان دختر در هوش هیجانی نمرات بالاتری را کسب کردند.
واژگان کلیدی: هوش هیجانی، خود شیفتگی، پرخاشگری، نوجوانان، جنسیت
فهرست مطالب
TOC \o “1-5” \h \z \u فصل اول: مقدمـه و بیان مسـاله1-1مقدمه2
1-2 بیان مسأله3
1-3 ضرورت و اهمیت انجام پژوهش6
1-4 هدف های انجام پژوهش7
1-5 فرضیه های پژوهش7
1-7 تعریف نظری و عملی متغیرها7
فصل دوم: مبانی نظری و پیشینه پژوهش2-1مقدمه10
2-1-1 اهمیت موضوع شخصیت:10
2-1-2 تعریف شخصیت:11
2-1-3 نظریه های شخصیت:14
2-1-3-2 رویکرد روانکاوی:15
2-1-3-1 رویکرد نوروانکاوی:16
2-1-3-3 رویکرد سنخ شناسی شخصیت:17
2-1-4 رویکرد طول عمر:21
2-1-3 رویکرد انسان گرایی:22
2-1-3رویکرد شناختی:23
2-1-3رویکرد رفتاری:23
2-1-3رویکرد یادگیری اجتماعی:24
2-1-4رویکرد صفت:24
2-1-8-1 نظریه صفت آلپورت:24
2-1-8-2 نظریه صفت کتل:25
32-1-8-3- نظریه صفت آیزنک126
2-1-8-4 الگوی مک کری2 و کوستا3:28
2-1-8-5- الگوی پنج عاملی صفات شخصیت:30
2-2-1 هوش هيجانی38
2-2-2-سابقه نظري مفهوم هوش هيجاني :40
2-2-2-1- ديدگاه توانايي (پردازش اطلاعات)40
2-2-2-2- ديدگاه شخصيتي ـ اجتماعي ـ هيجاني هوش هيجاني45
2-2-2-3- ديدگاه مختلط هوش هيجاني49
2-3-2 انواع پرخاشگری:49
2-3-3 مدل های جدید در مورد پرخاشگری50
2-3-4 آیا پرخاشگری غریزی است؟51
2-3-5 آیا پرخاشگری مفید است؟53
2-3-6 علل پرخاشگری55
2-3-6-1 علل عصب شناختی و شیمیایی55
2-3-6-2 الکل56
2-3-6-3 درد و ناراحتی:56
2-3-6-4 یادگیری اجتماعی و پرخاشگری:57
2-3-6-5 یاد گیری اجتماعی، خشونت، و رسانه های همگانی:58
2-3-6-6 پرخاشگری برای جلب توجه عمومی:59
2-3-6-7 استدلال محض:59
2-3-7 روش های کاهش پرخاشگری60
2-4 پژوهش های انجام شده در داخل و خارج کشور:60
فصل سوم: روش پژوهش3-2 طرح پژوهش:64
3-3- جامعه پژوهش:65
3-4- نمونه و نمونه گيری:65
3-5- ابزار پژوهش65
3-5-1 پرسشنامة هوش هیجانی شرینگ65
3-5-2-پرسشنامه پرخاشگری باس و پری67
3-5-3 پرسشنامه ویژگی های شخصیت NEO- FFI68
3-6 روند اجرای پژوهش69
3-7 شيوه تجزيه و تحليل69
فصل چهارم: تجزیه و تحلیل داده ها4-2 بخش اول: آمارههاي توصيفي71
4-3 بخش دوم: بخش آمارهای استنباطی73
فصل پنجم: بحث و نتیجه گیری5-1 بحث در چارچوب فرضیه ها:80
5-2- محدودیت‌ها86
5-3- پیشنهادات86
منابع فارسی87
پیوست‌ها106
پیوست الف)پرسشنامه هوش هیجانی شرینگ106
پیوست ب) پرسشنامه پرخاشگری باس و پری (The Aggression Questionnaire- AQ)109
پیوست ج) پرسشنامه ویژگی شخصیتی نئو (NEO – FFI )112

فهرست جداول
جدول2-1: پنج عامل نیرومند شخصیت مک کری و کوستا………………………………………………………………………32
جدول2-2: طرح کلي سيستم هاي شخصيت (ماير، سالووي،کاروسو2000) PAGEREF _Toc397062811 \h 477
جدول 3-1: مشخصات گروه نمونه به تفکیک جنسیت …………………………………………………………………………… PAGEREF _Toc397062832 \h 65
جدول4-1: جنسیت شرکت کنندگان71
جدول 4-2: مشخصات دانش آموزان در متغیر شخصیت و خرده مقیاس های آن به تفکیک جنسیت72
جدول 4-3: مشخصات هوش هیجانی دانش آموزان به تفکیک جنسیت73
جدول 4-4: مشخصات پرخاشگری دانش آموزان به تفکیک جنسیت73
جدول 4-5: تحلیل واریانس مربوط به رگرسیون پرخاشگری بر ابعاد هوش هیجانی74
جدول 4-6 ضرایب معادله پیش‌بینی پرخاشگری با استفاده از ابعاد هوش هیجانی75
جدول 4-7: تحلیل واریانس مربوط به رگرسیون پرخاشگری بر ابعاد شخصیت76
جدول 4-8: ضرایب معادله پیش‌بینی پرخاشگری با استفاده از ابعاد شخصیت77
جدول 4-9: نتایج آزمون t گروه‌های مستقل برای مقایسه ابعاد پرخاشگری در بین دو جنس78
جدول 4-10: نتايج مقایسه دانش آموزان دختر و پسر از نظر پرخاشگری78
جدول 4-11: تحلیل واریانس مربوط به رگرسیون پرخاشگری بر ابعاد شخصیت، هوش هیجانی و جنس79
جدول 4-12 ضرایب معادله پیش‌بینی پرخاشگری با استفاده از ابعاد شخصیت، هوش هیجانی و جنس79
جدول 4-13 نتايج مقایسه دانش آموزان دختر و پسر از نظر هوش هیجانی81
فصل اولمقدمـه و بیان مسـالهاین فصل با مقدمه آغاز مي شود. سپس بیان مسئله و ضروت انجام پژوهش مورد بررسی قرار مي گيرد. در ادامه فرضیه‌ها و متغیرهای پژوهش تشریح مي شوند و در پایان، تعریف مفهومی و عملیاتی هوش هیجانی، شخصیت و پرخاشگری ارائه مي گردد.
1-1مقدمهخشم و پرخاشگری هیجانهای جهانشمولی هستند که در همه فرهنگ ها دیده می شوند و یکی از شایع ترین مشکلات رفتاری هستند که موجب ناراحتی و پریشانی دیگران شده و بهداشت روانی جامعه را به خطر می اندازند (نصری، 1385). تغييرات شناختي دوره نوجواني با تغييرات شخصيتي نظير بي نظير بودن و احساس آسيب ناپذيري همراه است (سلیتر، 2003). گذار از یک دوره به دوره دیگر معمولا با تنیدگی همراه است و نوجوان در حال گذر از کودکی به بزرگسالی است. اگر این تنیدگی ها با ویژگیهای شخصیتی از قبیل روانرنجوری همراه شود می تواند زمینه ساز رفتار پرخاشگرانه شود (اللهیاری ، 1376).
بی تردید رفتار پرخاشگرانه، هیجان و شناخت عناصری در هم تنیده هستند. هیجان نیروی قدرتمندی است که عامل برانگیختگی انسان و رفتارهای پرخاشگرانه را تحت تاثیر قرار می دهد. که همواره پاسخ ها و رفتارهای انسان را تحت تاثیر قرار می دهند. لذا توانایی تشخیص و ابراز صحیح هیجانها (هوش هیجانی) می تواند به سازگاری بیشتر افراد کمک کند (گرین وود، 2001). نیز پرخاشگري نیز یکی از هیجان هاي منفی مشکل ساز در مدارس محسوب می شود (کیاروچی و فورگاس، 2001) و با توجه به اینکه رفتارهای پرخاشگرانه در نوجوانان با رفتارهای ضد اجتماعی در دوره بزرگسالی رابطه نزدیک دارد(هینونن و رایکونن،2005) و پرخاشگری درگیری های خشونت آمیز بین افراد را موجب میشود که ناراحتی خود و دیگران را در پی دارد، لذا مطالعه پرخاشگری و عوامل و مولفه های پیش بینی کننده آن، و لحاظ نمودن این فاکتورها در طراحی برنامه های مداخله ای در این زمینه، بسیار حائز اهمیت است.
1-2 بیان مسألهپرخاشگری یکی از مهمترین مشکلات نوجوانان است که به عنوان آمادگی برای ابراز خشم در نظر گرفته شده است (رابرتون، دافون و باک، 2012). پرخاشگری به شیوههای مختلف ابراز میگردد گاهی به صورت خشم فرو خورده می شود و گاهی به افراد و اشیاء بیرونی معطوف میگردد (وبستر، 2006). پرخاشگري انسانی شامل هرگونه رفتاري است که مستقیماً به قصد آسیب رساندن به فرد دیگري از یک فرد صادر می شود (رابرتون و دیگران،2012؛ اندرسون و بشمن، 2002) پرخاشگري ممکن است به اشکال گوناگونی بروز پیدا کند. شکل پرخاشگری کلامی و جسمانی آن معرف مؤلفه هاي ابزاري یا رفتاري، خشم معرف جنبه هیجانی و خصومت معرف جنبه شناختی پرخاشگري است (رابرتون و دیگران،2012) پرخاشگري آشکار و حالتهاي انفعالی آن با ویژگیهاي خاص خود، موضوع هیجان را تشکیل می دهند(کیاروچی و فورگاس، 2001). در هر صورت پرخاشگری میتواند مشکلاتی را برای نوجوانان، خانواده آنها و دیگران ایجاد کند.
در مورد عوامل تاثیر گذار بر پرخاشگری دبو و کلو (2007) معتقدند رفتارهاي پرخاشگرانه كودكان و نوجوانان اغلب دو خاستگاه دارد: يكي مزاج كودك و ديگري موقعيت خانواده. اما در یک تقسیم بندی کلی میتوان عوامل زیر را بر شمرد: عوامل زیست شناختی: از عوامل زیست شناختی موثر بر پرخاشگری میتوان به نقش هورمونها، مزاج (خلق و خو) (دبو و کلو، 2007) و نقص در کارکرد برنامه ریزی لوب پیشانی (مهری نژاد، شریفی و فرج زاده، 1390) اشاره کرد. عوامل خانوادگی: مانند روابط خانوادگی (وستا، 2000) و شیوه فرزند پروری والدین، به نحوی که سبک فرزندپروری دموکراتیک با پرخاشگری رابطه معکوس، سبک استبدادی با پرخاشگری رابطه مثبت داشته و بین سبک فرزند پرورس سهل گیرانه و پرخاشگری رابطه ای مشاهده نشده است (انزابی، شریفی و فرج زاده، 1390). مشکلات اجتماعی: از قبیل مشاهده خشونت در رسانهها (وستا، 2000)، طلاق و جدایی والدین (یعقوبی، سهرابی و مفیدی، 1390). عوامل فردی: مانند شناختها و باورهای فرد (وستا، 2000) خودکارامدی (سیارپور و دیگران، 1390).
عوامل و متغیرهای فردی مختلفی از جمله عزت نفس پایین (شفیعی و صفاری نیا،1390)، مشکلات میان فردی، احساس بهرهکشی، تکانشی بودن، نقص در مدیریت عواطف و آگاهی هیجانی (رابرتون، دافون و باک، 2012) هوش هیجانی (همان منبع) و خودشیفتگی (وبستر،2006) به نحوی با پرخاشگری مرتبط هستند.
ماير و همكاران (2002) هوش هيجاني را به عنوان مجموعهاي از تواناييها در نظر گرفته اند كه ادراك، بيان، جذب، فهم و تنظيم هيجان را میسر می سازد. به علاوه رشد فكري و عاطفي را بر ميانگيزد (ماير و سالووي ، 1997؛ ماير و همكاران، 2000). کافتسيوس، (2004) دریافتند که هوش هيجاني شامل چهار توانايي است: 1- توانايي ادراك هيجان. 2- ادراك هيجان به منظور استفاده در ديگر فرايندهاي ذهني 3- فهم هيجان. 4- توانايي مديريت هيجان. با توجه به این که پرخاشگري نوعی هیجان محسوب می شود (گلمن، 1995) و یکی از مؤلفه هاي هوش هیجانی مدیریت هیجانات است (کیاروچی و فورگاس، 2001)، به نظر می رسد بتوان با آموزش هوش هیجانی به افراد، پرخاشگري را در آنها کنترل نمود. هوش هیجانی با سازگاري اجتماعی(چان، 2005؛ سوبرگ، 2008) و مهارت هاي اجتماعی و ارتباطی (گوری، 2001) رابطه مثبت و با رفتارهاي ناسازگارانه مردان، رابطه منفی دارد (بریکت، مایر و وارنر، 2004). هوش هیجانی همچنین با شناسایی محتواي هیجانها و توان همدلی با دیگران (مایر و سالووی، 1997) ، سازش اجتماعی و هیجانی و رضایت از زندگی، رابطه مثبت دارد (بشارت و دیگران، 2002) برخی پژوهش ها نشان دادهاند که آموزش هوش هیجانی باعث رشد معنادار رابطه سازگاري و مدیریت تعارض می شود (سالا، 2004). تفاوت هاي جنسيتي در هوش هيجاني، توجه بسياري از پژوهشگران را به خود جلب كرده است . يافته ها نشان دهندة بالاتر بودن سطح هوش هيجاني در دختران نسب به پسران است (سياروچي، چان و كاپوتي، 2000؛ پتریدزو فورنهام، 2003؛ وان روی و همکاران، 2005). در متون مشهور بیشتر به وجود تفاوت جنسیتی از نظر هوش هیجانی اشاره می شود و غالباً زنان و دختران را داراي هوش هیجانی بالاتر میدانند(ملایی، آسایش، تقوی کیش و قربانی، 1390). هوش هیجانی میتواند بر کیفیت رابطه با دیگران هم موثر باشد (خدابخش و بشارت، 2011) این تواناییها (درک، فهم و مدیریت هیجانها) میتواند بر روابط با دیگران نقش تسهیل کننده ایفا کند (اوستین ،فارلی ، بلاک و مور ، 2007؛ بارلو و کالتر و استلیانو ، 2010؛ زیندر و الینک شیمش، 2010).
پژوهشهای اخیر نشان داده است که تنظیم هیجانها در سلامت روانی نقش مهمی دارد و نقص در تنظیم هیجانها با دامنه وسیعی از اختلالات روانی و رفتارهای مشکلزا از قبیل مصرف مواد (کان و دمترویچ، 2010)، خود زنی عمدی (باخولت و دیگران، 2009؛ میکولیزاک، پتریدز و هاری، 2009)، افسردگی (گروس و جان،2003) و اضطراب (سیزلر و دیگران، 2010) دارای رابطه است. همچنین شواهدی وجود دارد که نقص در تنظیم هیجانها (که به هوش هیجانی بر میگردد) با رفتارهای پرخاشگرانه مرتبط است (رابرتون و دیگران، 2012). این شواهد از مطالعاتی ناشی می شود که رابطه بین جنبه های مختلف کنترل و تنظیم خشم و پرخاشگری را نشان میدهد (نورسترون و پپه، 2010). پژوهشها علاوه بر تنظیم ناسازگارانه هیجان ها مشکلات در کنترل خشم را نیز در رفتارهای پرخاشگرانه دخیل دانستهاند (کان و دیگران،2010؛ ایزارد و دیگران، 2008؛).
ارنت (1994) معنقد است که نوجوانان نسبت به بزرگسالان از هیجان خواهی بالاتری برخوردارند. یافته های او بیانگر آن است که هیجان خواهی و برونگرای با پرخاشگری دارای رابطه است (ابوالقاسمی،1378). اللهیاری (1377) رابطه مولفه های شخصیت با پرخاشگری را نشان داده است. یافته های وی نشان دهنده رابطه مثبت بین ناپایداری هیجانی و پرخاشگری در نوجوانان است. همچنین پژوهش کاروسو، بارکرف ترمبلی و ویتارو (2006) نشان دهنده رابطه ویژگی های سایکوتیک، تکانشگری، برونگرایی و ریسک پذیری با رفتارهای پرخاشگرانه است. آنها معتقدند این ویژگی های شخصیتی پیش بینی کننده رفتارهای پرخاشگرانه، ضد اجتماعی و تخریبی در افراد می باشد.
متغیر های متعددی با پرخاشگری مرتبط هستند اما با در نظر گرفتن مبانی نظری فوق، پژوهش حاضر به بررسی رابطه هوش هیجانی و و ویژگی های شخصیتی با پرخاشگری می پردازد..
1-3 ضرورت و اهمیت انجام پژوهشاز شایعترین مشکلات در بین دانش آموزان نوجوان پرخاشگری است. و به عنوان یکی از مسائل مهم دوره نوجوانی مورد توجه است (برینکا، شیووا، ارنولد، فیشر و زلجو، 2003). این در حالی است که پرخاشگری می تواند پیامدهای منفی زیادی برای آنان داشته باشد(روس بی، فورستر، بیگلان و متزلر، 2005). پرخاشگری رفتاری را شامل میشود که هدف آن صدمه زدن به خود یا دیگری باشد (کریمی،1381) پرخاشگری در انسان زمانی رخ می دهد که تعادل بین تکانه و کنترل درونی به هم بخورد (سادوک و سادوک، 2003). سیارپور و همکاران (1390) شیوع پرخاشگری را در بین دانش آموزان متوسطه شهر همدان 48/0 گزارش داده اند که میزان بالایی است. پژوهشها نیز نشان دادهاند که پسران نمره بالاتري در سه عامل پرخاشگري، خشم و بدگماني نسبت به دختران دارند (سامانی، 2008). وینتر وود، هاریست، توماسون، وورث، و کارلوزی (2005) نشان دادند که خشونت و پرخاشگری در بین جوانان امریکایی در حال افزایش است. یافتهها درخصوص دانش آموزان پرخاشگر نشان میدهد که این افراد در ویژگی هوش هیجانی عملکرد ناکارآمدي دارند و بیانگر توانایی پائین آنها در مقابله با استرس ها و سازگاري در روابط بین فردي و درون فردي که از، مؤلفههاي هوش هیجانی است، می باشد (مک پیل،2002).
با توجه به شیوع بالای پرخاشگری در بین دانش آموزان و به ویژه دانش آموزان دیرستانی، و اینکه رفتارهای پرخاشگرانه در نوجوانان با رفتارهای ضد اجتماعی در دوره بزرگسالی رابطه نزدیک دارد (هینونن و رایکونن، 2005) و پرخاشگری زمینه ساز درگیری های خشونتآمیز بین افراد است که ناراحتی خود و دیگران را به دنبال دارد، اهمیت پرداختن به این موضوع را نشان می دهد. بعلاوه علی رغم پژوهش های زیادی که در این زمینه انجام شده است متغیر های زیادی وجود دارند که در رابطه با پرخاشگری نقش پیش بینی کننده دارند و کمتر به انها پرداخته شده است.
لذا مطالعه پرخاشگری و عوامل و مولفه های هیجانی و شخصیتی پیش بینی کننده آن، و لحاظ نمودن این فاکتورها در طراحی برنامه های مداخله ای در این زمینه، لازم و ضروری به نظر می رسد. ضمن اینکه این مطالعه می تواند در پر کردن خلا پژوهشی در رابطه با پرخاشگری موثر باشد.
1-4 هدف های انجام پژوهش
هدف کلی:
تعیین رابطه هوش هیجانی و ویژگی های شخصیتی با پرخاشگری در نوجوانان
اهداف اختصاصی:
تعیین میزان رابطه بین هوش هیجانی و پرخاشگری
تعیین میزان رابطه بین شخصیت و پرخاشگری
مقایسه پرخاشگری در نوجوانان دختر و پسر
1-5 فرضیه های پژوهشبین هوش هیجانی و پرخاشگری رابطه وجود دارد.
بین شخصیت و پرخاشگری رابطه وجود دارد.
میزان پرخاشگری در نوجوانان دختر و پسر متفاوت است؟
1-7 تعریف نظری و عملی متغیرهاتعریف مفهومی متغیر ها:
هوش هیجانی: هوش هيجاني را به عنوان مجموعهاي از تواناييها تعریف کرده اند كه ادراك، بيان، جذب، فهم و تنظيم هيجان را میسر می سازد (ماير و همكاران ،2002).
شخصیت: از دید آلپورت  شخصیت یعنی سازمان پویایی از سیستم های روان _ تنی فرد است که رفتارها و افکار خاص او را تعیین می کند ( مای لی به نقل از منصور ، 1380)
پرخاشگری: بارون و ریچاردسون (1994) پرخاشگری رفتاری است که هدف این گونه رفتارها تخریب و آسیب رسانی به یک موجود زنده و اموال اوست. پرخاشگری به یکی از دلایل، الف) ترس یا نومیدی، ب) میل به پیش بردن عقاید و علایق شخصی، ج) تمایل به ایجاد ترس یا فراری دادن دیگران، برانگیخته می شود ( پاتریک و لویی،2008).
تعریف عملیاتی متغیرها:
هوش هیجانی: در این پژوهش هوش هیجانی نمره ای است که فرد در مقیاس هوش هیجانی شرینگ(1380)، کسب می‌کند.
شخصیت: در پژوهش حاضر شخصیت نمره ای است که فرد در مقیاس شخصیت نئو (فرم کوتاه 60 سئوالی) (1989) کسب می‌کند.
پرخاشگری: در این پژوهش پرخاشگری نمره ای است که فرد در مقیاس پرخاشگری باس- پری(1992)، کسب می‌کند.
فصل دوممبانی نظری و پیشینه پژوهشدر این فصل بعد از ارائه مقدمه‌ای کلی در مورد شخصیت، تعریف آن و دیدگاه های نظری مرتبط با آن، مباحث نظری در زمینه هوش هیجانی و پرخاشگری مورد بررسی قرار ميگيرد. سپس در پایان پیشینة پژوهشهای صورت گرفته در مورد پرخاشگری ارائه مي گردد.
2-1مقدمه
آنچه که در مورد شخصیت افراد بر ما روشن شده است این است که شخصیت ترکیب پیچیده و باثباتی از صفات1، نگرشها2، رغبت ها3، نیازها، رفتارها، احساسات، ادراکات، هیجانات، یادگیری ها، انگیزه ها، عواطف، هوش، روابط بین فردی، تنوع و مواردی از این قبیل می باشد که در تعامل با محیط شکل می گیرد. این ویژگی های پایدار و پیچیده یا خصوصیات شخصیتی براساس تعاریفشان از نظر دیدگاه های مختلف مورد بررسی قرار می گیرند که هر یک از آنها شکل، ابعاد، تعاریف، طبقه بندی ها و همچنین شیوه های خاص اندازه گیری مربوط به خود را دارند. (شاملو، 1382)
در این رابطه شخصیت هر فردی به تعیین محدودیت ها، منابع، انتظارات، تعاملات، امیال و موارد مشابه دیگر در هر فرد کمک می کند. (محمدی، 1389)
در این تحقیق به بررسی، پنج عامل شخصیتی4 و پرخاشگری می پردازیم و تحقیقاتی که در این باره صورت گرفته است را تحت عنوان دو گستره مطرح خواهیم کرد.
2-1-1 اهمیت موضوع شخصیت:شخصیت را شاید بتوان اساسی ترین بخش روانشناسی دانست، زیرا محور اساسی بحث در زمینه هایی مانند یادگیری، ادراک، تفکر، عواطف و احساسات، هوش و مواردی از این قبیل است. به عبارتی، موارد فوق اجزاء تشکیل دهنده شخصیت به حساب می آیند. (شاملو، 1377) از لحاظ نظری، هیچ بخشی از روانشناسی برای دانشجویان مبهم تر از شخصیت نیست. (سرس، 1950)
مروری بر ادبیات تخصصی در این زمینه نشان می دهد که امروزه علاقه زیادی به بررسی نظریه های شخصیت به وجود آمده است (سینگر، 1987) بنابراین نظریه های شخصیت بخشی از کوشش مستمر و بنیادی روانشناسی برای درک ماهیت انسان است.
کنجکاوی ذاتی انسان درباره رفتارهای خویش نیز می تواند دلیل شخصی مطالعه شخصیت محسوب شود. انسان همواره با این سئوال رو به رو بوده است که چرا او این گونه فکر، عمل و احساس می کند؟ چرا در پاسخ به یک موقعیت واحد، دو نفر به شیوه متفاوت عمل می کنند؟ چرا یکی پرخاشگری خود را آشکار کرده و دیگری آن را کنترل می کند؟ چرا یکی شجاع و نترس و دیگری ترسو است؟ چرا یکی اجتماعی و دیگری خجالتی است؟ چرا ما با خواهر و برادرهای خود با این که در یک محیط پرورش پیدا کرده ایم، تا اندازه زیادی تفاوت داریم؟ چرا یک نفر در زندگی از نظر ازدواج، شغل و ارتباط با دوستان، فرد موفقی محسوب می شود، در صورتی که شخص دیگری با همان امکانات در این مورد شکست می خورد؟
شکی نیست که نیاز به شناخت خود و کنجکاوی درباره انگیزه ها و ترس ها در اکثر افراد وجود دارد، لذا مطالعه رویکردهای شخصیت می تواند حداقل نقطه آغاز مناسبی برای تکلیف مشکل و طولانی خودشناسی باشد. دلیل دیگر مطالعه نظریه های شخصیت، مربوط به کاربرد عملی آنهاست. صرف نظر از شغلی که دارید، شما یا برای دیگران و یا در کنار دیگران کار می کنید. مسلماً آگاهی از شخصیت انسانهایی که در کارتان با آنها سر و کار دارید، زمینه ساز بهبود کیفیت روابط بین فردی شما که عامل موفقیت تان در کار و اجتماع است، می گردد. هنر خوب زیستن در کنار دیگران همانند داشتن مهارت های فنی و یا توانایی مدیریت در پیشرفت و ترقی انسان نقش به سزایی دارد. (کریمی و همکاران، 1383)
2-1-2 تعریف شخصیت:لغت شخصیت که در زبان لاتین پرسونالیته1 و در زبان انگلوساکسون پرسونالیتی2 خوانده می شود، ریشه در کلمه لاتین پرسونا3 دارد. این کلمه به نقاب یا ماسکی گفته می شود که بازیگران تئاتر در یونان قدیم به صورت خود می زدند. به مرور معنای آن گسترده تر شد و نقشی را که بازیگر اجرا کرد، نیز در بر می گرفت. بنابراین مفهوم اصلی و اولیه شخصیت، تصویری صوری و اجتماعی است و براساس نقشی که فرد در جامعه بازی می کند، ترسیم می شود. یعنی در واقع فرد به اجتماع خود شخصیتی ارائه می دهد که جامعه براساس آن او را ارزیابی می نماید. در زمان ما و از دیدگاه عامه، این مفهوم از شخصیت هنوز هم معنای اصلی آن را در بر می گیرد و با شهرت، حیثیت اجتماعی، خصوصیات پسندیده جسمی و روانی، سنگینی و متانت، خوشرویی و بسیاری از صفات مطلوب اجتماعی دیگر برابر است. چنان که می گوییم: «او آدم باشخصیتی است.» (شاملو، 1377)
هر انسان و رویدادی در نوع خود منحصر به فرد است. با وجود این بین بسیاری از انسانها و رویدادهای زندگی آنها، آنقدر شباهت وجود دارد که بتوان نکات مشترکی را در نظر گرفت و درست همین الگوهای رفتاری است که روانشناسان در پی درک آنند.
مفهوم شخصیت همیشه همراه با بی همتایی فرد بوده است. شخصیت یک فرد به ما کمک می کند تا تمایز او را از دیگران بازشناسیم. مفهوم کلی شخصیت ترکیبی پیچیده از ویژگی های مختلف (احساسات، انگیزش ها، ظرفیت های یادگیری، مکانیسم های ادراکی، و حتی ظرفیت های زیستی) یک فرد است. نکته قابل توجه این است که هر یک از ما ترکیب بی مانندی از ویژگی های شخصیتی را در خود داریم که خاص خود ما است. بنابراین، شخصیت به معنای سازمان کلی جنبه های مختلف رفتاری یک فرد است و نمی توان آن را جدا از این جنبه های مختلف دانست. در واقع می توان اصطلاح شخصیت را به معنای سازمان بی همتای عواملی دانست که خصوصیات خود و الگوهای تعامل او با محیط را مشخص می کند. آزمون های شخصیت همین خصوصیات شخصیتی فرد نظیر نیازها، ترس ها، واکنش های او در قبال فشار، ادراک از خود و ادراک از دیگران را مورد سنجش قرار می دهند و به ما می گویند که هر فرد چه نوع شخصیتی دارد.
نظریه های مختلف درباره شخصیت آدمی تأکید متفاوتی بر تأثیر و جریان و ترکیب این جنبه های گوناگون احساسی، انگیزشی، یادگیری، ادراکی و زیستی دارند. (لطف آبادی، 1374)
در حال حاضر تعریف واحدی از شخصیت که مورد توافق همگان باشد، وجود ندارد. به عنوان مثال گوردن آلپورت در یکی از کتابهای کلاسیک خود 50 تعریف گوناگون از شخصیت ار ارائه کرد. (باریک، مانت، 1991)
بعضی از روانشناسان شخصیت، جنبه های بیوشیمیایی و فیزیولوژیکی کنش انسان را مطالعه می کنند و از روش های مناسب برای پژوهش در این زمینه ها سود می جویند. بعضی دیگر شخصیت را با توجه به ویژگی هایی چون فرآیندهای ناهشیار تعریف می کنند که به طور مستقیم قابل مشاهده نیست و باید از رفتار استنباط شود و سرانجام بعضی از روانشناسان، شخصیت را از طریق ارتباط های متقابل افراد با یکدیگر یا نقش هایی که در جامعه بازی می کنند، تعریف کرده اند. بنابراین دامنه تعاریف موجود احتمالی شخصیت، از فرآیندهای درونی ارگانیسم تا رفتارهای مشهود ناشی از تعامل افراد، در نوسان است.
در مطالعه تعاریف شخصیت دونکته شایان ذکر است. اول این که، هر تعریف نشان دهنده رفتارهای مورد نظر روانشناس و روش هایی است که برای بررسی این رفتارها به کار می رود. دوم این که، تعریف درست یا نادرستی از شخصیت وجود ندارد. تعاریف شخصیت ضرورتاً درست یا نادرست نیستند، بلکه در ارزیابی شخصیت، در تحقیقات و در انتقال یافته های روانشناسان به دیگران کارایی کمتر یا بیشتری از خود نشان می دهند. تعاریف شخصیت وقتی برای روانشناس مفید است که توانایی درک، پیش بینی و تأثیرگذاری بر رفتار را افزایش دهد. (جعفری و کدیور، 1381)
گرچه همه نظریه پردازان شخصیت با یک تعریف واحد از آن موافق نیستند، اما می توانیم بگوییم که شخصیت عبارت است از الگوی نسبتاً پایدار صفات، گرایش ها، یا ویژگی هایی که تا اندازه ای به رفتار افراد دوام می بخشد. به طور اختصاصی تر، شخصیت، از صفات یا گرایش هایی تشکیل می شود که به تفاوت های فردی در رفتار، ثبات رفتار در طول زمان و تداوم رفتار در موقعیت های گوناگون می انجامد. این صفات می توانند منحصر به فرد باشند، در برخی گروه ها مشترک باشند، یا کل اعضای گونه در آن سهیم باشند، ولی الگوهای آنها در هر فرد تفاوت دارند. بنابراین، هر کسی با این که به طریقی شبیه دیگران است، شخصیت منحصر به فردی دارد. (محمدی، 1384)
واژه شخصیت در میان واژه های روانشناسی بیش از هر واژه دیگری توسط افراد جامعه به کار بسته می شود بنابراین می توان موضوع شخصیت را مهم ترین موضوع روانشناسی دانست. زیرا موضوعات مختلفی مانند ادراک احساس، تفکر و هوش و غیره اجزای تشکیل دهنده شخصیت بوده و به عنوان عوامل مؤثر در شخصیت مورد بررسی قرار می گیرد.
اما در روانشناسی، شخصیت با معنای متفاوتی ارائه می شود. در روانشناسی تمام افراد دارای شخصیت هستند و اصطلاحی به نام بی شخصیت وجود ندارد تعاریفی که از شخصیت ارائه شده است:
الگوهای معینی از رفتار و شیوه های تفکر است که نحوه سازگاری شخص را با محیط تعیین می کند (براهنی و همکارانش، 1368)
مجموعه خصوصیات و مشخصات اخلاقی هر فرد که به وسیله آن از روز تولد تا سال های متمادی با عالم خارج و اجتماع مربوط می باشد.
رفتار انسان تحت تأثیر احساسات، ادراک، امیال انگیزه ها، نحوه برخورد ارزشها و اهداف فرد قرار می گیرد.
این عوامل در واقع عناصر تشکیل دهنده رفتار با شخصیت فرد به شمار می روند.
الگویی از رفتار اجتماعی و روابط اجتماعی متقابل است بنابراین شخصیت یک فرد مجموعه راه هایی است که او نوعاً نسبت به دیگران واکنش یا با آنها تعامل دارد. (فرگوسن، 1970به نقل از حامدی 1382)
مجموعه تفکیک ناپذیر خصایص بدنی و نفسانی است که مورد توجه دوستان نزدیک شخص می باشد و یا همان ماسک و نقابی است که فرد برای سازش با محیط که در حقیقت نوعی بازیگری در صحنه زندگی است به چهره خود نهاده است. (ایزدی 1351، به نقل از حامدی 1382)
اما در تعریف شخصیت بهتر است نکات ذیل مد نظر قرار داده شوند:
شخصیت از صفات و خصوصیاتی تشکیل می شود.
مجموعه این خصوصیات شخصیت نیست بلکه شخصیت از طرح یا زمینه ای تشکیل می شود که این خصوصیات در آن به شکل خاصی با هم ارتباط پیدا می کند و به صورت واحد در می آیند.
ملاک قضاوت درباره شخصت افراد، رفتار آنهاست و خصوصیات فرد که در رفتار ظاهر می شود جزئی از شخصیت او را تشکیل می دهد. (شریعتمداری، 1374)
2-1-3 نظریه های شخصیت:نظریه های شخصیت از نظر موضوعات مربوط به ماهیت انسان تفاوت دارند. هر نظریه شخصیت، فرض های آفریننده آن را در مورد انسان منعکس می کند. این فرض ها بر ابعاد گسترده ای استوار هستند که نظریه پردازان شخصیت مختلف را مجزا می کنند. برداشت هر نظریه پرداز از انسان، با توجه به پنج بعد قابل بررسی است:1- اولین بعد، جبرگرایی در برابر انتخاب آزاد است. آیا نیروهایی که کنترلی بر آنها نداریم رفتار و شخصیت ما را تعیین می کنند، یا این که می توانیم چیزی باشیم که آرزویش را داریم.2- بدبینی در برابر خوش بینی است. به طور کلی، نظریه پردازان شخصیتی که به جبرگرایی اعتقاد دارند، بدبین هستند (اسکینر مستثنی است) در حالی که آنهایی که به اراده آزاد معتقدند، معمولاً خوشبین اند. (محمدی، 1384). 3- سومین بعد برای در نظر گرفتن برداشت نظریه پردازان از انسان، علیت در برابر غایتمندی است. آیا علت این که افراد به این صورت رفتار می کنند اتفاقاتی است که در گذشته برای آنها پیش آمده یا اینکه چون آنها در مورد آنچه در آینده روی خواهد داد. انتظارات خاصی دارند، به این صورت رفتار می کنند. 4- چهارمین موضوعی که نظریه پردازان شخصیت را مجزا می کند، نگرش آنها نسبت به عوامل تعیین کننده هشیار در برابر ناهشیاری رفتار است. آیا افراد معمولاً از کاری که انجام می دهند و این که چرا آن را انجام می دهند، آگاهند یا این که نیروهای ناهشیار بر آنها تأثیر می گذارند و آنها را به سمت عمل کردن سوق می دهند بدون این که از این نیروهای زیربنایی آگاه باشند؟5- مسئله پنجم به عوامل تأثیرگذار زیستی در برابر اجتماعی بر شخصیت مربوط می شود. آیا افراد عمدتاً مخلوقات زیستی هستند یا این که شخصیت آنها عمدتاً توسط روابط اجتماعی شان شکل می گیرد؟ مشخص ترین عنصر این موضوع، وراثت در برابر محیط است. یعنی آیا ویژگی های شخصی بیشتر حاصل وراثت است یا محیط آنها را تعیین می کند؟
موارد فوق و سایر موضوعات اساسی که نظریه پردازان شخصیت را مجزا می کنند نه تنها به اصطلاحات متفاوت، بلکه به نظریه های شخصیت کاملاً متفاوتی انجامیده اند. ما نمی توانیم با اختیار کردن یک زبان مشترک، تفاوت های میان نظریه های شخصیت را از بین ببریم. این تفاوت ها، فلسفی و بسیار عمیق هستند. هر نظریه شخصیتی، شخصیت خالق آن را منعکس می کند و هر خالقی گرایش فلسفی منحصر به فردی دارد که تجربیات کودکی، ترتیب تولد، جنسیت، آموزش، تحصیلات و الگوی روابط میان فردی تا اندازه ای آن را شکل داده اند. (محمدی، 1384)
هر یک از نظریه های شخصیت که براساس سالهای تحقیق و بررسی در زمینه بالینی و یا مشاهده رفتارها در شرایط آزمایشگاهی به دست آمده اند، بینش و فهم شگفت انگیزی را درباره ماهیت انسان به دست می دهند. این نظریه ها حاصل درک بسیار بالا و هوشمندانه افرادی است که هر کدام دیدگاه نظری منحصر به فردی را در مطالعه نوع انسان به کار گرفته اند. نظریه های شخصیت با این که همسوی یکدیگر نیستند، اما هر یک چیزهای اساسی و مهمی برای گفتن دارند. اصولاً ریشه اختلاف بین نظریه ها را باید در سه عامل جستجو کرد:
پیچیدگی موضوع شخصیت
شکل گیری نظریه ها در شرایط تاریخی و زمینه های شخصی متفاوت نظریه پردازان
این واقعیت که روانشناسی خود علم نوپایی است (کریمی و همکاران 1383)
2-1-3-2 رویکرد روانکاوی:اگرچه ارائه نظریاتی درباره شخصیت را می توان به بقراط1 حکیم (در سال 400 از میلاد مسیح) نسبت داد اما در دوران معاصر، برای اولین بار زیگموند فروید2 بود که اولین تئوری جدید و جامع درباره عناصر تشکیل دهنده شخصیت را مطرح ساخت. (لطف آبادی، 1374 به نقل از حامدی،1382)
نظریه شخصیت بیش از هر فرد دیگری، تحت تأثیر زیگموند فروید قرار داشته است. نظام روانکاوی3 او اولین نظریه رسمی شخصیت بود و در حال حاضر مشهورترین آنهاست. در واقع نفوذ فروید به قدری عمیق بوده است که به رغم ماهیت بحث انگیز بودن آن، کاروی برای بیش از یک قرن بعد «گسترده ترین سبک پذیرفته شده برای بحث درباره شخصیت» باقی خواهد ماند.
فروید سه سطح هشیاری – هشیار، نیمه هشیار و ناهشیار – را مطرح می کند که به توصیف درجه ای می پردازد که در آن رویدادهای روانی در دسترسی به آگاهی تفاوت دارند. مهم ترین رویدادهای روانی در ناهشیار روی می دهد.(حامدی،1382)
در نظریه فرویدی، ساخت روانی انسان در بردارنده سه مؤلفه ساختاری نهاد، خود و فراخود است. نهاد هسته غریزی شخص را نشان می دهد که غیر منطقی، تکانشی و مطیع اصل لذت است. نهاد برای به دست آوردن ارضاء امیال غریزی از اعمال بازتابی و تفکر فرآیند اولیه استفاده می کند. «خود» مؤلفه منطقی شخصیت را ارائه می دهد و تحت فرمان اصل واقعیت است. وظیفه خود، از طریق تفکر فرآیند ثانویه، عبارت است از فراهم آوردن یک برنامه عمل مناسب برای فرد تا تقاضاهای نهاد را در درون ممنوعیت های دنیای اجتماعی و هشیاری فرد ارضا کند. فرا خود، ساختار پیشرفته نهایی و شاخه اخلاقی شخصیت را نشان می دهد (منصور، 1378).
شرح فروید از رشد روانی جنسی بر پایه این قضیه قرار دارد که جنسیت به هنگام تولد آغاز می شود و بعد از آن از طریق یک مجموعه نواحی شهوت زا که به گونه زیستی تعریف شده است، پیشرفت می کند. فروید سه نوع اضطراب: واقعیت، روان رنجور و اخلاقی را تشخیص داد. به اعتقاد وی اضطراب به عنوان یک علامت هشدار دهنده به خود که از سوی تکانه های غریزی تهدید می شود عمل می کند «خود» در پاسخ به این علامت یک تعداد مکانیسم دفاعی را از جلسه والایش، سرکوبی، فرافکنی، جابجایی، دلیل تراشی، واکنش سازی و واپس روی به کار می برد(منصور و دادستان، 1376).
نظریه فروید بر پایه مفروضه های اساسی معینی در ارتباط با ماهیت انسان قرار دارد. نظریه روان تحلیل گری بازگو کننده موارد زیر است(حامدی، 1382):
پایبندی شدید به مفروضه های جبرگرایی، غیر منطقی بودن، تغییر ناپذیری، تعادل حیاتی و شناخت پذیری.
پایبندی متوسط به مفروضه های کل نگری، سرشتی نگری و درون کنشی.
پایبند ضعیف به مفروضه ذهنیت
2-1-3-1 رویکرد نوروانکاوی:نظریه پردازان روان کاوی جدید براساس موارد چندی با یکدیگر تفاوت دارند. آنها به جای ارایه دیدگاه های یکپارچه، رویکردهای فرویدی جدیدی را به تصویر می کشند. این نظریه ها به علت مخالفت با تأکید فروید بر غرایز به عنوان انگیزاننده های اولیه و دیدگاه جبری از شخصیت در یک طبقه جای گرفته اند. این نظریه پردازان بیش از فروید بر عوامل اجتماعی تأکید کردند و به همین دلیل است که آنها (به استثنای یونگ) نظریه پردازان روانی – اجتماعی نامیده شده اند. آنها همچنین تصویر امیدوار کننده تر و خوشبینانه تری را از ماهیت انسان ارایه می دهند و دیدگاه آنها مبنی بر این که شخصیت بیشتر معمول محیط است تا نیروی فیزیولوژیکی ارثی. (کریمی و همکاران 1383)
2-1-3-3 رویکرد سنخ شناسی شخصیت:1- تئوفراستوس، بقراط و جالینوس:
یکی از قدیمی ترین نظریه های شخصیت مبتنی بر خلق و خو، نظریه ای است که توسط فیلسوف یونانی، تئوفراستوس (287- 372 ق. م) مطرح شده است. او کتابی به نام منش ها نوشته و در این کتاب تیپ های مختلف شخصیت مردم را توصیف کرده است. البته بیشتر این توصیف ها به تیپ های ناجور و نامطلوب مانند متملق، ریاکار، خسیس، غیره … مربوط می شد. تئوفر استوس معتقد بود که هر یک از ما می توانیم با استفاده از قدرت استدلال و تجربه خود، منش دیگری را مشخص کنیم. وی تصریح کرده است که مردم شخصاً مسئول نوع منشی که دارند، هستند. (جمال فر، 1374).
صاحب نظران حوزه شخصیت، قدیمی ترین طبقه بندی سنخ شناسی شخصیت را به بقراط (400-377ق.م) و جالینوس (قرن سوم قبل از میلاد) حکمای قدیمی یونان نسبت می دهند. بقراط بدن انسان را دارای چهار نوع خلط تصور می کرد: خون، بلغم، صفرا، سودا. وی معتقد بود که میان جسم آدمی و جهان خارج ارتباطی برقرار است و عناصر چهارگانه آب، باد، خاک و آتش که پیش از او به وسیله آمپروکلس (490-435 ق.م) فیلسوف دیگر یونانی، عناصر تشکیل دهنده جهان فرض شده بودند، در بدن خواص و آثاری دارند. بدین معنی که خاصیت آتش گرمی، خاصیت باد سردی، خاصیت خاک خشکی و خاصیت آب رطوبت است. خون افراد بهنجار، هر چهار عنصر را به مقدار مساوی و متعادل داراست. از سوی دیگر، بلغم نماینده رطوبت آب، صفرا نماینده گرمی آتش و سودا نماینده خشکی خاک است. (کریمی، 1374)
جالینوس براساس اندیشه های بقراط بر این عقیده بود که مردم بر مبنای غلبه هر یک از این اخلاط در بدن، از نظر صفات و ویژگی های جسمی و روانی از یکدیگر متمایز می شوند. این چهار مزاج عبارتند از:
الف: سوداوی مزاج، فردی که این مزاج را دارد. معمولاً سیه چرده و بلند بالاست، اعمال تنفسی و جریان خون وی کند و ضعیف است. در کل سوداوی مزاجان افرادی خیالاتی، مغموم، غیر اجتماعی، مضطرب و بدبین و ناراحت هستند.
ب: صفراوی مزاج: فردی که این مزاج را دارد، باریک اندام، دارای رنگ پوست گرم و خشک و زیتونی، تنفس در آنان منقطع و تند است. از نظر خلق و خو این افراد تند، زود خشم، برتری جو، جاه طلب هستند.
ج: بلغمی مزاج: فردی که این مزاج را دارد، چاق، پرچربی و سرخ روست. جریان خون و تنفس وی کند است و از عضلاتی شل و سست برخوردار است. خواب این افراد عمیق و سنگین است. این افراد زود آشنا و اجتماعی، لاقید و کم فعالیت و بی درد و کند ذهن هستند.
د: دموی مزاج: چون در این مزاج غلبه با خون است، جریان خون فردی که این مزاج را دارد تند است. ظاهرش خوش آب و رنگ، خوشگذران، خوشبین، فعال و جدی اما از نظر فعالیت های ذهنی سطحی و کم عمق است. (کریمی، 1374)
2- گال: جمجمه شناسی روانی
این عقیده قدیمی مبنی بر این که بین خصوصیات جسمانی و ویژگی های شخصیتی فرد ارتباط وجود دارد، یک بار دیگر در سال 1796 توسط پزشکی به نام فرانس ژوزف گال (1828-1758) با ایراد یک رشته سخنرانی ها مطرح شد. او معتقد بود که تفاوت های کالبد شناسی میان مغز افراد ممکن است تفاوتهای رفتاری را توجیه کند. وی با همکاری کاسپاراسپورزیم (1832-1776) یک طرح ذهنی موسوم به جمجمه شناسی روانی را ارائه داد. (جمال فر، 1374)
جمجمه شناسی بر این فرض استوار است که توانایی ها و تمایلاتی که در فرد ظاهر می شوند تابع عملکرد مناطق خاصی از مغز است. این عقیده بر این فرض استوار بود که عملکرد مغز است، و مغز اندام یا عضوی است که ما آن را ذهن می نامیم. (جمال فر، 1374)
3- کرچمر: طبقه بندی تیپ های بدنی
این اندیشه که بین رفتارهای یک فرد و خصوصیات جسمانی او رابطه وجود دارد، پایه و اساس سیستم طبقه بندی تیپ های بدنی بود که توسط ارنست کرچمر مطرح شد. کرچمر سه نوع مختلف از ساختمان بدنی را مشخص کرد. او افراد چاق را پیک نیک، افراد عضلانی را اتلتیک، و افراد لاغر را استنیک نامید. کرچمر حالت ها و موارد غیرعادی را که در این سه طبقه بندی قرار نمی گرفت بی قواره نام نهاد. (جمالفر، 1374)
4- شلدون: طبقه بندی شخصیت
ویلیام شلدون نیز مانند کرچمر به وجود رابطه بین ویژگی های جسمی و خصوصیات شخصیتی در انسان اعتقاد داشت. اما وی این رابطه را علت و معلولی نمی دانست بلکه به وجود رابطه همبستگی
بین تن و روان باور پیدا کرده بود. او با توجه به رشد سه لایه جنینی سه جنبه شخصیت را به شرح زیر مشخص کرد: (کریمی، 1374)
مزو مورفی: این افراد به طور کلی سخت پیکرند. ضربه ها و جراحت ها را به راحتی تحمل می کنند مانند ورزشکاران.
اندومورفی: این فرد دارای بدنی نرم و اندامی مدور است. رشدش افقی یعنی از پهناست و اندازه سطح بدنش نسبت به حجم آن کم است.
اکتومورفی: این افراد بلند و باریک هستند و حجم بدن بیشتر از تیپ های دیگر است و زودتر در برابر محرک های خارجی برانگیخته می شوند. (سیاسی، 1367) بعد از این مرحله شلدون و استیونس کار خود را با مطالعه 650 صفت یا ویژگی روانی برای طبقه بندی افراد از نظر روانی آغاز کردند و پس از تجزیه و تحلیل، افراد را به سه گروه تقسیم کردند و آنها را تحت عنوان اندیشه ورزی، فعالیت گرایی و لذت گرایی طبقه بندی نمودند.
5- یونگ: سنخ های شخصیت
شخصیت می تواند از بین دو جمعیت به یکی از آنها گرایش داشته باشد. به سوی دنیای بیرونی، که برون گرایی خوانده می شد و به طرف درون که به درون گرایی معروف است. این دیدگاه که افراد را می توان به دو دسته درون گرایان و برون گرایان تقسیم کرد، آغاز تیپ شناسی یونگ بود. (محمدی، 1378)
برون گراها معاشرتی هستند و از نظر اجتماعی جسورند، به سوی دیگران و دنیای بیرونی گرایش دارند. درون گراها در خود فرو رفته و اغلب کمرو هستند و به تمرکز برخودشان برافکار و احساسهایشان گرایش دارند.
بنا به نظر یونگ، هر کسی استعداد هر دو نگرش را دارد، اما فقط یکی از آنها در شخصیت او غالب می شود. نگرش غالب پس از آن، رفتار و هشیاری فرد را هدایت می کند. با این حال نگرشی که غالب نیست با نفود می ماند و به بخشی از ناهشیار شخصی تبدیل می شود. تا جایی که می تواند رفتار را تحت تأثیر قرار دهد. برای مثال، یک فرد درون گرا ممکن است در شرایطی خاص، ویژگی های برون گرایی را نشان دهد، شاید بخواهد خونگرم تر باشد یا جذب فردی برون گرا شود. هنگامی که یونگ به این شناخت رسید که انواع مختلفی از برون گرا و درون گرا وجود دارد، تمایز دیگری را بین افراد در نظر گرفت که بر اساس آنچه وی آن را کارکردهای روانشناختی نامید، قرار داشت. این کارکردها به شیوه های مختلف و متضاد درک کردن دنیای واقعی بیرونی و دنیای درون ذهن ما اشاره دارند. یونگ چهار کارکرد روان را مسلم فرض کرد: حس کردن1، شهود2، تفکر3 و احساس4.
حس کردن و شهود،به عنوان کار کردهای غیر عقلانی با هم گروه بندی شده اند،آنها از فرآیندهای عقل استفاده نمی کنند.این فرآیند ها تجربه ها را می پذیرند،ولی آنها را ارزیابی نمی کنند،حس کردن،یک تجربه را از طریق حواس مجدداً تولید می کند،به صورتی که یک عکس،یک شئ را کپی می کند،شهود بطور مستقیم از یک محرک بیرونی ناشی نمی شود،مثلاً،اگر باور داشته باشیم که کس دیگری با ما در یک اتاق تاریک است،باورها شاید بر اساس شهود یا گمان ما باشند و نه تجربه حس واقعی.
جفت دیگر کارکردهای متضاد، یعنی تفکر و احساس، کارکردهایی عقلانی هستند که شامل قضاوت کردن ها و ارزیابی ها درباره تجربه هایمان می شوند. با وجود آن که تفکر و احساس در امتداد یکدیگر هستند، هر دوی آنها به سازمان دادن و طبقه بندی کردن تجربه ها مربوط می شوند. کارکرد تفکر، قضاوت هشیار را درباره این که آیا یک تجربه درست است یا غلط، به کار می گیرد.
نوع ارزیابی که به وسیله کارکرد احساس صورت می گیرد، براساس دوست داشتن یا دوست نداشتن، خوشایندی یا ناخوشایندی، تحریک یا یکنواختی ابراز می شود.
درست به همان ترتیبی که روان ما میزانی از هر دو نگرش برون گرایی و درون گرایی را در بر دارد. به همین منوال نیز از قابلیت هر چهار کارکرد روانشناختی برخوردار است و درست همان طوری که یک نگرش غالب است، تنها یک کارکرد نیز غالب می باشد. ولی کارکردهای دیگر در ناهشیاری شخص پنهان هستند. به علاوه فقط یک جفت کارکرد غالب است: کارکرد عقلانی یا کارکرد غیرعقلانی و از هر جفت تنها یک کارکرد غالب است. یک شخص نمی تواند هم تحت تأثیر تفکر و هم احساس و هم حس کردن و شهود، قرار داشته باشد. زیرا آنها کارکردهای متضاد هستند.(سید محمدی،1378).
یونگ هشت سنخ روانشناختی را براساس تعامل دو نگرش و چهار کارکرد کرد به شرح زیر معرفی کرد:
سنخ برون گرای متفکر، به طور جدی طبق مقررات جامعه زندگی می کند. این افراد به سرکوب نمودن احساس ها و هیجانات یعنی بودن در تمام جنبه های زندگی و جزمی بودن در افکار و نظرها تمایل دارند. ممکن است آنها سرد و خشک به نظر برسند چون تمرکز آنها بر یادگیری درباره دنیای بیرونی و به کار گیری قوانین منطقی برای توصیف و درک آن است، آمادگی دارند که دانشمندان خوبی بشوند.
سنخ برون احساسی به سرکوبی شیوه تفکر و عاطفی بودن زیاد تمایل دارد. این افراد از ارزش های سنتی و ارزش های اخلاقی که به آنها آموزش داده شده است پیروی می کنند. آنها به طور غیرعادی نسبت به عقاید و انتقادات دیگران حساس اند. آنها از نظر عاطفی پاسخ دهنده هستند و به راحتی دوست می گیرند.
سنخ برون گرایی حسی، بر لذت و شادی و بر جستجوی تجربه های جدید تمرکز دارد. این افراد قویاً به سوی دنیای واقعی گرایش دارند و با انواع مردم و شرایط متفاوت خود را سازگار می کنند.
سنخ برون گرایی شهودی، موفقیت را در کسب و کار و سیاست می بیند زیرا توانایی زیادی برای بهره برداری از فرصت ها دارند. این افراد جذب اندیشه های نو می شوند و به خلاق بودن گرایش دارند.
سنخ درون گرای متفکر، با دیگران به خوبی کنار می آید ولی در انتقال افکار مشکل دارد. این اشخاص به جای احساسات برتفکر متمرکز هستند و قضاوت معقول ضعیفی دارند. دیگران آنها را به صورت افرادی خود رأی و سرد می نگرند.
سنخ درون گرایی احساسی، تفکر منطقی را سرکوب می کند. این اشخاص مستعد عاطفه عمیق هستند. ولی از نشان دادن علنی آن خودداری می کنند. آنها گوشه گیر و سرد و متکی به نفس به نظر می رسند.
سنخ درون گرای حسی، بی تفاوت، آرام و بریده از دنیای روزمره به نظر می آیند. این افراد بیشتر فعالیت های انسان را به دیده خیرخواهی و سرگرمی می نگرند. از نظر زیباشناختی حساس اند و خود را در هنر موسیقی نشان می دهند.
سنخ درون گرای شهودی، چنان به شهود متمایل هستند که در نتیجه ارتباط اندکی با واقعیت دارند. این اشخاص رویایی، خیال پرداز و بی خیال نسبت به موضوع های واقعی و عملی هستند. عجیب و غیرعادی به نظر می رسند و در سازگاری با زندگی روزمره و برنامه ریزی برای آینده مشکل دارند. (سید محمدی، 1378)
2-1-4 رویکرد طول عمر:اغلب نظریه پردازان شخصیت، مقداری از توجه خود را صرف شیوه رشد شخصیت در طول زمان می کنند. برخی از آنها مراحل خاصی را در رشد بعضی از جنبه های شخصیت شرح می دهند، برخی دیگر الگوهای رشد کلی تری را فرض می کنند. نظریه پردازان همچنین از نظر مدت زمانی که معتقدند شخصیت در طول آن به رشد خود ادامه می دهد با یکدیگر فرق دارند. برای مثال، زیگموند فروید اعلام نمود که شخصیت از میان زنجیره ای از مراحل تا سن 5 سالگی شکل می گیرد، هنری موری، موضع مشابهی را اتخاذ کرد. کارل یونگ مدعی بود که میانسالی مهم ترین زمان تغییر در شخصیت است.
رویکرد عمر به شخصیت که در اینجا با کار اریک اریکسون معرفی می شود، بر رشد شخصیت در کل دوران زندگی تأکید دارد. نظریه اریکسون می کوشد تا رفتار و رشد انسان را از طریق هشت مرحله از تولد تا مرگ توضیح دهد. اریکسون معتقد بود که تمام جنبه های شخصیت را می توان بر حسب نقطه های تحول یا بحران هایی که باید در هر مرحله رشد با آنها روبرو شده و آنها را حل کنیم توضیح داد. (محمدی، 1383)
مرحله دهانی – حسی (از تولد تا 1 سالگی) می تواند موجب اعتماد یا بی اعتمادی شود. مرحله عضلانی – مقعری (1 تا 3 سالگی) به اراده خود انگیخته یا تردید نسبت به خود منجر می شود. مرحله جا به جایی حرکتی – تناسلی (3 تا 5 سالگی) ابتکار یا گناه را پرورش می دهد. مرحله نهفتگی (6 تا 1 سالگی) موجب سخت کوشی یا حقارت می شود. نوجوانی (12 تا 18 سالگی) مرحله ای است که طی آن هویت من تشکیل می شود. (یعنی زمان بحران هویت) و به وحدت هویت یا سردرگمی نقش می انجامد. اوان بزرگسالی (18 تا 35 سالگی) موجب صمیمیت یا انزوا می شود. بزرگسالی (35 تا 55 سالگی) به خلاقیت یا رکود منجر می شود. بالیدگی (بعد از 55 سالگی) در انسجام من یا نامیدی نشان داده می شود.
اریک اریکسون با شرح و بسط مراحل رشد، با تأکید بیشتر بر من به جای نهاد، و با تشخیص تأثیر فرهنگ، جامعه و تاریخ بر شخصیت، از نظریه فروید به عنوان پایه استفاده کرد. رشد شخصیت به هشت مرحله تقسیم می شود. در هر مرحله یک تعارض وجود دارد که طی آن شخص با شیوه های کنار آمدن سازگارانه و ناسازگارانه مواجهه می شود. رشد تحت کنترل اصل اپی ژنتیک قراردارد، هر مرحله به عوامل ژنتیکی بستگی دارد، اما محیط به تعیین این که آیا این عوامل تحقق خواهد یافت یا نه کمک می کند (محمدی، 1383) اریکسون تصویری خوشبینانه و دلنشین از ماهیت انسان ارائه داد. او معتقد بود که ما توانایی دستیابی به نیرومندی های بنیادی حل کردن هر تعارض به شیوه ای سازگارانه و هدایت کردن هشیارانه رشد مان را داریم. ما قربانیان نیروهای زیستی یا تجربیات دوران کودکی نیستیم، و بیشتر تحت تأثیر یادگیری و تعامل های اجتماعی قرار داریم تا وراثت (محمدی، 1383).
2-1-3 رویکرد انسان گرایی:روان شناسان انسان گرا از فروید و نورانکاوان به خاطر بررسی فقط جنبه آشفته ماهیت انسان انتقاد کردند. آنها پرسیدند اگر ما تنها بر روان رنجوران و روان پریشان تمرکز کنیم، سپس چگونه می توانیم درباره ویژگی ها و صفات مثبت انسان چیزی بیاموزیم. آنها در عوض ترجیح دادند که نیرومندی ها و خوبی های انسان را مطالعه کنند و به کاوش آنچه افراد می توانند در بهترین حالت خود باشند بپردازند و نه فقط آنچه آنها در بدترین حالت خود می توانند باشند.
روان شناسان انسان گرا، روان شناسان رفتاری را برای تمرکز نمودن انحصاری برمشاهده عینی رفتار آشکار، نیروهای ناهشیار و هشیار را نفی می کردند، تنگ نظر و بی حاصل می دانستند. روانشناسی ای که تنها بر پایه پاسخ های شرطی به محرک ها قرار دارد، انسان را به صورت آدم واژه هایی نشان می دهد که مثل ارگانیزم های ماشینی به شیوه های از پیش تعیین شده به رویدادهای محیطی واکنش می کنند. روان شناسان انسان گرا معتقدند بودند که مردم موش های سفید بزرگ یا کامپیوترهای کند نیستند، رفتار انسان پیچیده تر از آن است که بتوان آن را با روش های رفتارگرایان توضیح داد.
این رویکرد که با کارهای آبراهام مزلو و کارل راجرز نشان داده می شود، بر توانمندی ها و آرزوهای انسان، اراده آزاد هشیار، و تحقیق بخشیدن به استعدادهای ما تأکید می ورزد. این رویکرد تصویری دلنشین و خوشبینانه از ماهیت انسان ارائه می دهد و ما را به صورت موجوداتی فعال و خلاق که به رشد و خود شکوفایی علاقمند هستند توصیف می کند. (محمدی، 1383).
رویکرد شناختی:1
واژه شناخت به معنای عمل یا فرآیند دانستن است. رویکرد شناختی به شخصیت، بر شیوه ایی که مردم به شناخت محیط و شناخت خودشان می پردازند، تأکید می ورزد؛ یعنی، این که آنها چگونه به درک، ارزشیابی، یادگیری، اندیشیدن، تصمیم گیری و حل مسایل نایل می شوند. این رویکرد منحصراً بر فعالیت های ذهنی هشیار تأکید کرده است.
تفاوت میان سایر نظریه پردازان و رویکرد شناختی در شخصیت که در این جا به وسیله جورج کلی2 بازنمایی می شود. این است که کلی می کوشد تا همه جنبه های شخصیت را برحسب فرآیندهای شناختی تعریف کرده و بشناسد. این اعمال یا فرآیندهای دانستن، نه فقط به عنوان عناصری از شخصیت بلکه به عنوان کل شخصیت در نظر گرفته می شوند. (کریمی و همکاران، 1383)
رویکرد رفتاری:در سال های نخستین قرن بیستم، در حالی که فروید، یونگ، آدلر و سایر نظریه پردازان روان پریشی در مورد ماهیت شخصیت انسان با اتکا به روش بالینی نظریه پردازی کردند، رویکرد تازه ای به نام رفتارگرایی1، از تحقیقات آزمایشگاهی روی حیوانات و انسان ها پدیدار شد. دو تن از پیشگامان رفتارگرایی ای.ال ثورندایک و جان واتسون بودند، اما فردی که غالباً با موضع رفتارگرا تداعی شده، بی اف اسکینر2 است که تحلیل رفتاری3 او جدایی آشکاری از نظریه های بسیار گمانه ای روان پویشی است. (سید محمدی، 1383)
در این دیدگاه، دو فرض اساسی وجود دارد که انتقادهای زیادی به دنبال داشته است. اولین فرض این است که تقریباً همه رفتارهای انسان یادگرفته شده است و دوم این که عینیت و دقت در آزمون فرضیه هایی که به وضوح تدوین شده اند ضروری است. (جعفری و کدیور، 1381)
اسکیز علاوه بر این که رفتارگرایی رادیکال است، می توان او را جبرگرا و محیط گرا نیز در نظر گرفت. او به عنوان یک جبرگرا، عقیده اختیار یا اراده آزاد را رد کرد. رفتار انسان از عمل ارادی ناشی نمی شود،بلکه مانند هر پدیده قابل مشاهده دیگری به صورت قانونمند تعیین می شود و می توان آن را به صورت علمی بررسی کرد. (حسین زاده دهنوی، 1371)
توجه به درون ارگانسیم به منظور توصیف رفتار، عواملی را که به سهولت قابل برررسی عملی اند نادیده می گیرد. این عوامل در بیرون از موجود زنده در دنیای پیرامون او و در محیطی قرار دارند که وی قبلاً آن را تجربه کرده است. (حسین زاده دهنوی، 1371)
رویکرد یادگیری اجتماعی:رویکرد یادگیری اجتماعی به شخصیت که با کارهای آلبرت بندورا1 و جولین راتر2 معرفی می شود، پیامد رویکرد رفتارگرای اسکیز است. همانند اسکیز، بندورا و راتر بر رفتار آشکار تمرکز دارند و نه بر نیازها، سایق ها یا مکانیزم های دفاعی. بر خلاف اسکینر بندورا و راتر فعایت متغیرهای شناختی درونی را که بین محرک و پاسخ میانجی می شوند در نظر می گیرند.
بندورا وراتر با آزمودنی های انسان سر و کار داشتند و رفتار آنها را در محیط های اجتماعی مشاهده کردند، در حالی که اسکیز با آزمودنی های حیوان در محیط های فردی سر و کار داشت. بندورا و راتر با اسکینر موافقند که رفتار آموخته می شود و تقویت برای آن یادگیری حیاتی است، ولی آنها در تعبیرشان از ماهیت تقویت با اسکینر فوق دارند.
بندورا، راتر و اسکیز کوشیده اند تا شخصیت را از طریق آزمایشگاه بشناسند، نه از طریق کاربالینی، اما اصول آنها از طریق شیوه های تغییر رفتار در محیط بالینی به کار رفته اند. (محمدی، 1383)
رویکرد صفت:2-1-8-1 نظریه صفت آلپورت:آلپورت برصفات به عنوان ابعاد با اهمیت شخصیت تأکید داشت. آلپورت بر این عقیده بود که صفات واحد های اصلی شخصیت هستند. این صفات بیانگر آمادگی های کلی شخصیت انسان است و نظم و واکنش او را در موقعیت های مختلف و در طول زمان توجیه می کند. صفات را می توان با توجه به سه ویژگی تعریف کرد. فراوانی، شدت و فراگیر بودن آن در موقعیت های مختلف، (جعفری و کدیور، 1374).
آلپور صفات شخصیت را گرایش های پاسخ دادن به شیوه یکسان یا مشابه به انواع مختلف محرک ها می دانست بنابراین، صفات شیوه های ثابت و پایدار واکنش کردن به جنبه های محرک محیط است. آلپورت ویژگی های صفات را به شرح زیر خلاصه کرد:
صفات شخصیت، واقعی هستند و در هر یک از ما وجود دارند. آنها ساختهای نظری یا برچسب هایی که برای توجیه کردن رفتارها ساخته شده باشند نیستند.
صفات رفتار را تعیین می کنند و یا علت آن هستند.
صفات را می توان به صورت تجربی اثبات کرد.
صافت به هم مربوط هستند.
صفات با موقعت تغییر می کنند.
آلپورت دو تیپ از صفات را معرفی کرد: فردی و مشترک. صفات فردی منحصر به خود فرد بوده و منش او را توصیف می کند. صفات مشترک، صفاتی هستند که تعدادی از افراد مانند اعضای یک فرهنگ در آن سهیم هستند. پس معنای آن



قیمت: 10000 تومان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *