پژوهش دانشگاهی – نقش ایمان و عمل صالح در رسیدن به حیات طیبه از منظرامام علی …

پژوهش دانشگاهی – 
نقش ایمان و عمل صالح در رسیدن به حیات طیبه از منظرامام علی  …

فصل دوم: مفاهیم بنیادین پژوهش
۲-۱٫ معنای لغوی و اصطلاحی ایمان
ایمان از ریشۀ «أمن» و از باب «افعال» (آمن، یؤمن، ایماناً) به معنای ایمن گردانیدن است. (ابنمنطور، ۱۴۱۴: ۱۳/۲۱) و برخی از لغویون چون زجاج آن را به معنای اظهار خشوع و پذیرفتن شریعت و تصدیق قلبی معنا نمودهاند. (همان) ایمان به معنی خضوع و انقیاد و فضیلت نیز آمده است. (سجادی،۱۳۷۳: ۱/۳۱۴) راغب در مفردات نوشته است: «أمن، در اصل به معنای آرامش نفس و از بین رفتن بیم و هراس است و ایمان به معنای پذیرفتن و گردن نهادن نفس به حق می‌باشد. (راغب اصفهانی،۱۴۱۲: ۹۰) آنچه میتوان از نظر لغویون برداشت کرد آن است که ایمان پذیرش قلبی وانقیاد نسبت به دین و شریعت است که انسان به حیطۀ أمن، ایمان و آنچه باید بدانها ایمان داشته باشد وارد می شود. بعد نگرشی ایمان،مهم ترین جنبه ایمان است و گوهر ایمان تسلیم وخضوع است. این مطلب به حیطه عاطفی ونگرشی مربوط میشود که فراتر از آگاهی صفر است ونهایت آن ازدید روانشناسی به درونی شدن ارزش ها معروف است.
ایمان در معنای اصطلاحی نیز به معانی گرویدن و باور داشتن و تصدیق نمودن به کار برده میشود و تعریف اصطلاحی آن در اسلام نیز بر اساس قرآن و روایات عبارت است ازتصدیق خدا و رسول و اعتقاد به حقانیت تمام آنچه پیامبر آورده است.
شخص باایمان اعمال وافعال دینی را انکار نمیکند، گرچه ممکن است شخص مسلمان کاهل بوده و بدان ها عامل نباشد و اسلام با قیودی مانند استقرار در قلب و انجام اعمال مذکور به صورت صادقانه همان ایمان میشود وانتظار میرود شخص مؤمن آنچه را با زبان اظهار میکند با اعضاء وجوارح وباعمل خود نیز تصدیق نماید. (فیروزآبادی،۱۳۸۹: ۳۷)
در بسیاری از آیات قرآن، از لفظ ایمان(۸۷۹مرتبه)استفاده و همچنین در چندین آیه از متعلقات ایمان بحث شده است. اما ایمان به یک امر چیست؟برخی از اهل فلسفه میپندارند باصرف چند استدلال فلسفی اهل یقین شدهاند. هرگز! آنها تنها فهمیدهاند که فلان مطلب از ممکنات است. به عبارت دیگر آنها به مطالب یقینی علم یافتهاند اما هنوز تا یقین به آن مطالب یقینی راه درازی در پیش دارند که با خودسازی ممکن است.
گاهی مراد از علم ما، نسبت میان یک موضوع و محمول است. کسی که نسبت میان “خدا” و “موجودبودن”را نمیداند، به وجود خدا عالم نیست. زمانی عالم میشود که بداند: “خدا موجود است” حال نسبتی که میان خدا وموجود بودن برقرار است، نسبت ضرورت است. یعنی خداوند تبارک و تعالی بالضروره موجود است. بنابراین بررسیهای عقلی وفلسفی نشان میدهد که”خدا موجود است” یقینی و دائمی است. در حالیکه “علی ایستاده است” نه یقینی است و نه دائمی. انسان وقتی به مطلبی عالم میشود میتواند چند موضع نسبت به آن بگیرد: یک حالت این است که آن را انکار کند که این کفر است. قرآن کریم در این باره میفرماید: «فلمّا جائتهم آیاتنا قالوا هذا سحرٌ مبین * و جحدوا بها واستقینتها أنفسهم ظلماً وعلواً» ( نمل،۱۳و۱۴) و هنگامی که آیات روشن بخش ما به سراغ آنها آمد گفتند: این سحری آشکارا است*و آن را درحالی که در دل به آن یقین داشتند از روی ظلم وسرکشی انکار کردند. یعنی فرعونیان به این مطلب پی بردند ویقین کردند که آنچه حضرت موسی (ع) به آنان نشان داد، سحر نیست وبا سحر فرق دارد. اما آن را از روی سرکشی وظلم انکار کردند. وگاهی انسان هیچ موضعی نسبت به علوم خود نمیگیرد،همین طور مطالب گوناگون میآموزد و هیچ از خود نمیپرسد: موضع تو با این حقایق چیست؟ همانند الاغی که علومی را بار او کرده اند او نیز آنهارا به این سو وآن سو می برد وبه این و آن نشان میدهد، اما هیچ موضعی نسبت به آن نمیگیرد. این دسته نیز تنها حجت علیه خود جمع میکنندو هیچ بهره معنوی از علم خود نمیبرند و رشدی نمیکنند.
گاهی نیز انسان از خود سؤال میکند: فلانی!اگر قیامت حق است،این چنین نباید باشی واگر حق نیست، پس خودت را اذیت نکن و عذاب وجدان نداشته باش،نمیشود که این میان بأیستی، نه اهل آخرت باشی نه اهل دنیا؛ اگر دروغ است، راحت باش و به دنیا برس،ولی اگر قیامت حق است، فکری به حال بیچارگی خود کن.
لحظۀ اقرار انسان به یک حقیقت، لحظۀ بهرهمند شدن معنوی از آن حقیقت است. ایمان به یک امر اذعان واقرار به آن امر است؛ این اذعان یا تنها زبانی است همچون منافقان و یا قلبی نیز هست همچون مؤمنان واقعی. (حسن زاده،۱۳۹۴: ۲۹۱)
امیرمؤمنان علی (ع) میفرماید: ایمان حالات و منازلی دارد که شرح آن به طول میانجامد از جمله اینکه ایمان بر دو وجه است: ایمانی با قلب و ایمانی با زبان…؛« وَللإیمانِ حالاتٌ و منازلُ یطول شرحها و من ذلک أنّ لإیمان قد یکون علی وجهین إیمان بالقلب وایمان باللِسان… ». (طبرسی، ۱۴۰۳: ۱/۲۷۴)
کسی که به حقیقت اذعان میکند،در حقیقت زیر بار آن میرود و به آن عقیدۀ قلبی پیدا میکند. یعنی قلب او به این حقیقت گره میخورد ومحکوم آن می شود. اعتقاد از ریشۀ عقد به معنای گره است. تا چیزی عقیدۀ قلبی ما نشود به ما متصل نشده وگره نخورده است، بنابراین هم بی اثر میماند وهم فراموش میشود.
وقتی انسان به عقاید حقه اقرار کرد و زیر بار آن رفت و محکوم آن شد، آثار عقاید در اعمال ورفتار واخلاق او ظاهر میشود. البته انسان با تعقل وتفکر است که میتواند از خود اقرار بگیرد. بنابراین کسی که تفکر نمیکند و تعقلی ندارد، هیچ ندارد زیرا نمیتواند از خود اقرار بگیرد و بدون اقرار و ایمان رشدی برای انسان حاصل نمیشود،اما باور و یقین با صرف اقرار حاصل نمیشود، بلکه نیازمند انقطاع از طبیعت و طهارت از محبت دنیاست. (حسن زاده، ۱۳۹۴: ۲۹۲)
۲-۱-۱٫پیشینه و ماهیت مسأله ایمان
در میان مسلمانان مسأله ایمان ابتدا در کلام وحی مورد توجه قرار گرفت. سپس ابعاد و اضلاع آن توسط پیامبر (ص) و معصومان تبیین و تقریر شد. این تقریر بالأحض در کلام حضرت امیر(ع) و بعدها در تقریرات امام باقر(ع) و امام صادق(ع)به دلیل مباحث کلامی نمود بیشتری یافت. چنان که استعمال اصطلاح «ایمان» در متون مهم روایی شیعی به بیش از حدود شش هزار روایت بالغ شد. (فیروزآبادی، ۱۵: ۱۳۸۹)
مسأله ایمان اگرچه در هنگام نزول وحی به صورت مسألهای پیچیده و مبهم مطرح نشده است ولی در همان هنگام نیز در موارد متعددی ازپیامبر اسلام (ص) دربارۀ ایمان پرسش میشد که ایمان چیست؟ البته به نظر میرسد که در این دوره از ماهیت ایمان سخن نمیرفت بلکه بحث و گفت و گو بیشتر دربارۀ متعلق ایمان ویا سایر احکام آن بوده است. در تأیید این مطلب روایتی آمده که پیامبر (ص) در پاسخ فردی که پرسید ایمان چیست؟ فرمود: «ایمان این است که توبه خداو… ایمان بیاوری ». (داعی نژاد، ۱۳۸۹: ۱۷)این روایت به خوبی نشان میدهد که سؤال در آن دوره از معنای ایمان نبوده، بلکه از متعلق آن بوده است. این نکته نشانگر آن است که معنای ایمان در عصر رسول (ص) برای همگان معلوم بوده وجای پرسش نداشته است. هر چند ریشۀ مباحث ایمان به قرآن و عصر رسول خدا (ص) باز میگردد،ولی ایمان به عنوان یک مسألۀ کلامی در این دوره مطرح نبود، چنان که در این دوره هنوزدانشی به نام کلام اسلامی شکل نگرفته بود.
یکی از محورهای مطرح در مسأله ایمان، بررسی ماهیت ایمان و مؤلفه های آن است، مانند اینکه حقیقتا ایمان چیست؟ آیا اگر کسی به زبان گفت به خدا ایمان دارم، میتوان او را مؤمن نامید یا اینکه اگر آثار سجده بر پیشانی او نقش بسته بود، میتوان او را مؤمن راستین خواند؟ بدون شک ایمان راستین روحی و معنوی است نه جسمی و ظاهری؛ از آیه شریفه « قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَإِن تُطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَا یَلِتْکُم مِّنْ أَعْمَالِکُمْ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» (حجرات،۱۴) میفهمیم که ایمان،واقعیت و حقیقتی است مربوط به روح انسان، نه مربوط به بدن انسان، نه مربوط به پیشانی انسان که آثارسجده داشته باشد یا نداشته باشد و نه مربوط به زبان انسان که ذاکر خدا باشد یا نباشد،بلکه به ریشۀ این امور مربوط است. البته در بخش های بعد به تفضیل به تفاوت ایمان و اسلام خواهیم پرداخت. به طور خلاصه بایدگفت: وقتی از امام علی (ع) سؤال میکنند ایمان چیست؟ میفرمایند: «الْإِیمَانِ فَقَالَ الْإِیمَانُ مَعْرِفَهٌ بِالْقَلْبِ وَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ عَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ »( نهجالبلاغه، حکمت ۲۲۷ )ایمان با سه چیز محقق میشود: اعتقاد قلبی،اقراربه زبان وعمل با اعضا و جوارح. درقرآن هم هرجا از مؤمنان تمجید شده، یعنی کسانی که شهادتین رامیگویند و در دل اعتقاد دارند و با جوارح و اعضایشان عمل میکنند.
۲-۱-۲٫ایمان در میان متکلمان، فلاسفه و عرفای اسلامی
در میان متکلمان اسلامى دربارۀ حقیقت ایمان سه نظریه وجود دارد:
۱- از نظر «اشاعره» ایمان؛ یعنى تصدیق به وجود خدا و پیامبران و اوامر و نواهى آنها.
۲- از نظر «معتزله» ایمان؛ یعنى عمل به تکلیف و وظیفه‏اى که خدا براى ما بیان کرده است.
۳- از نظر فلاسفۀ متکلم ایمان؛ یعنى علم و معرفت نسبت به واقعیت هاى عالم و استکمال نفس از این طریق.
از نظر عرفا ایمان؛ یعنى روى آوردن به خدا و روى گرداندن از هر چه غیر خداست. در میان فلاسفه شیعی هم یکسانی ایمان با معرفت پذیرفته شده است. از باب نمونه صدرالمتألهین بااستدلال زیر معتقد به یکسانی ایمان ومعرفت شده است؛وی چنین استدلال می کند:
۱-از آیات قرآن استفاده میشود محل ایمان،قلب است؛پس ایمان مقوله ای غیر جوانحی است.
۲-عطف عمل صالح بر ایمان حاکی از خارج بودن عمل از ایمان است.
۳-در برخی آیات،ایمان با معصیت جمع شده وفاسق وگنه کار، مؤمن خوانده شده اند واین دلالت برعدم دخل عمل در ایمان است.
۴-از آیه شریفه “لا إکراه فی الدین” برمیآید ایمان امری قلبی است نه عملی خارجی که قابل اکراه باشد.
۵-ایمان در لغت به معنای تصدیق است و اگر در معنای دیگری استعمال شود، با عربی بودن قرآن منافات دارد.
۶-فقط علم و تصدیق یقینی است، که غیرقابل زوال و تغییر و شایسته ایمان است. خلاصه اهل ایمان به خدا و رسول همان اهل علم به الهیاتاند.
اما دیدگاه شیعه امامیه با دیدگاه قرآن تناسب بیشتری دارد، زیرا براساس دیدگاه رایج شیعه در باب ایمان که همان نظریه خواجه نصیرطوسی است؛ ایمان مبتنی برتصدیق و معرفت است و اقرار و عمل نیز از همراهان و لوازم آن به شمار میروند و بستر آن انتخاب شایسته و آزادانه انسان است. (داعی نژاد،۱۳۸۶: ۴۴ )برخی دیگر ایمان را تصدیق منطقی یعنی علم دانسته‌اند. می‌گویند: گاهی انسان برای آگاهی از چیزی به «ظنّ» اکتفا می‌کند. اما گاهی با تحقیق نسبت به آن «علم قطعی» پیدا می‌کند. ایمان چنین حالتی است.
اما این سخن صحیح نیست؛ چراکه از ایشان سؤال می‌کنیم: اگر کسی به وجود خدا علم قطعی پیدا کرد، اما از روی عناد انکار کرد، چنین کسی مؤمن است یا کافر؟ قرآن در باره فرعون و فرعونیان می‌فرماید: «وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَیْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْمًا وَ عُلُوًّا»؛ (نمل،۱۴) فرعونیان معجزات حضرت موسی را دیدند و یقین کردند که این‌ معجزات از طرف خداست؛ ولی از روی عناد انکار کردند. اگر ایمان یعنی ذهن انسان صغری و کبری بچیند و به چیزی یقین کند باید بگوییم: فرعون مؤمن بوده است، چراکه قرآن می‌گوید یقین داشته است. اما فرعون و فرعونیان مؤمن نبودند. پس غیر از علم، شرط یا شرایط دیگری هم لازم است. برای حصول ایمان، از جهت علم، ظاهراً علم عرفی کفایت می‌کند و به علم قطعی منطقی نیاز نیست. آن کسی که علم دارد اگر به زبان هم تصدیق کرد اسلام او تمام می‌شود، اما برای حصول ایمان، باید در دل چیزی دیگر هم پیدا شود. از آیات و روایات استفاده می‌شود که آن چیز، امری ارادی و اختیاری است و عنصر اختیار در ایمان مؤثر است؛ یعنی شخص می‌تواند قبول کند و می‌تواند قبول نکند. به همین دلیل کسانی که اهل عناد بودند با این‌که حقیقت را می‌دانستند، اما بنا گذاشتند که آن را قبول نکنند. بناگذاشتن بر امری، یک عمل ارادی و قلبی است. بنابراین برای حصول ایمان، اعتقاد لازم است، اما کافی نیست. البته درفصل بعدباتوجه به معارف علوی وقرآنی به تفصیل به بررسی این مسائل یعنی ارتباط علم وآزادی باایمان میپردازیم.
۲-۲٫معنای لغوی و اصطلاحی عمل صالح
راغب اصفهانی که از برجسته ترین محققان در عرصۀ غریب القرآن محسوب می شود، در تعریف واژۀ عمل اینگونه اظهار نظر میکند: هرفعلی را که حیوان از روی قصد انجام میدهد، عمل نامیده میشود. مفهوم «عمل» از «فعل» خاص تر و محدود تر است؛ چرا که گاه «فعل» دربارۀ اشیاء جامد نیزبه کار می رود. (راغب اصفهانی،۱۴۱۲: ۵۸۷)یکی دیگر از واژه شناسان نیز معتقد است: «عمل» به کاری اطلاق میگردد که از روی عقل و فکر انجام شود، پس لاجرم با عمل و آگاهی همراه است لکن «فعل» عام تر از آن است. (عسکری، ۱۴۱۲: ۳۸۳)در تعریف عمل با توجه به فرهنگ های لغت باید به نکات زیر دقت کرد:
۱-عمل دربارۀ انسان صدق میکند و به ندرت برای غیر انسان کاربرد دارد.
۲-عمل شامل تمام افعالی است که با علم، اندیشه، قصد و اراده از انسان صادر میشود.
۳-در عمل حالات باطنی لحاظ میشود اما فعل گاهی به صورت سر زده رخ میدهد. (مصطفوی، ۱۳۶۰: ۳۰۷)
عمل نشأت گرفته ازمنبع درونی است که بر مبنای آن،جریان مییابد و آنچه به آن رنگ میبخشد نیت است،چناچه در روایت آمده: « نِیَّهُ الْمُؤْمِنِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ وَ نِیَّهُ الْکَافِرِ شَرٌّ مِنْ عَمَلِهِ وَ کُلُّ عَامِلٍ یَعْمَلُ عَلَى نِیَّتِهِ؛نیت مؤمن بهتر از عمل او و نیت کافر بدتر از عمل اوست و هر عاملی بر اساس نیتش عمل میکند. » (حرعاملی، ۱۴۰۹: ۱/ ۵۰)
«صالح» از ریشه «صلاح» است. راغب اصفهانی در معنای لغوی این واژه مینویسد: صلاح ضد فساد است و این دو در بیشتر موارد در خصوص افعال به کار میروند و در قرآن کریم گاه درمقابل «فساد» و گاه در مقابل «سیئه» به کار رفته است. (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲: ۴۸۹) ابن منظور نیز«صلاح» را در لغت ضد فساد دانسته است. (ابن منظور، ۱۴۱۴: ۲/۵۱۶)

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است