تحقيق – نقش ایمان و عمل صالح در رسیدن به حیات طیبه از منظرامام …

تحقيق – 
نقش ایمان و عمل صالح در رسیدن به حیات طیبه از منظرامام  …

د) چهارمین اثر ایمان مذهبی از نظرگاه بهجت آفرینی وانبساط، آرامش خاطر است. انسان فطرتا جویای سعادت خویش است و از تصوربه وصول به سعادت غرق در مسرت میشود و از فکر یک آینده شوم و مقرون به محرومیت لرزه به اندامش میافتد، سخت دچار دلهره و اضطراب میشود. آنچه مایهی سعادت انسان میشود دو چیز است، اول تلاش دوم اطمیان و اعتماد. اعتماد دلهره ونگرانی نسبت به رفتارجهان در برابر انسان را زایل میسازد و به جای آن به او آرامش خاطر میدهد.
ه) پنجمین اثر ایمان مذهبی از نظرگاه بهجت و انبساط ، برخورداری از لذت معنوی است. انسان دو گونه لذت دارد، لذتهای مادی که به یکی از حواس انسان تعلق دارد و لذتهای معنوی که از لذتهای مادی هم قوی تر است و هم دیرپاتر. لذت عبادت و پرستش خدا برای عارف حق پرست از این گونه لذتهاست. عابدان عارف بالاترین لذت هارا ازعبادت میبرند به همین رو در زبان دین ازطعم ایمان و حلاوت ایمان یادشده است. (داعی نژاد،۱۳۸۶: ۴۳)
۲- بهبود روابط اجتماعی: انسان مانند برخی ازجانداران دیگر، اجتماعی آفریده شده است.فرد به تنهایی قادر نیست نیازهای خود را برطرف سازد. زندگی سالم اجتماعی آن است که افراد، قوانین و حدود حقوق یکدیگر را محترم شمارند، عدالت را امری مقدس به حساب آورند و به یکدیگر مهر بورزند،امام علی (ع) فرموده اند:« هر کس، برای یگری آن را دوست داشته باشد که برای خود دوست دارد و آن رانپسندد که برای خویش نمی پسندد.»(نامه، ۳۳). آن چیزی که بیش از هر چیز دیگر حق رامحترم، عدالت را مقدس، دلها را به یکدیگر مهربان، واعتماد متقابل را میان افراد برقرار میسازد، تقوا و عفاف را تا عمق وجدان آدمی نفوذ میدهد، به ارزشهای اخلاقی اعتبار میبخشد، شجاعت مقابله باستم ایجاد میکند، و همهی افراد رامانند اعضای یک پیکر به هم پیوند میدهد و متحد میکند، ایمان مذهبی است. ایمان اثرش ایجاد تعادل و هماهنگی بین فرد و جامعه است. زیرا دین است که به جامعه عدالت می دهد وبه فرد رضا و تسلیم، لذاعامل این تعادل وتطابق ایمان دینی است.
۳-پشتوانه اخلاق: یکی دیگرازآثارایمان این است که پشتوانه اخلاق است. زیربنای همهی اصول اخلاقی ومنطق همه ی آنها بلکه سرسلسلهی همهی معنویتها، ایمان مذهبی یعنی ایمان و اعتماد به خداست کرامت، شرافت، تقوا، عدالت، عفت، امانت، راستی، درستکاری، فداکاری، احسان، صلح، طرفداری از عدالت، وبلاخره همهی اموری که فضیلت بشری نامیده میشود و همهی افراد و ملت ها آن را تقدیس میکنند بر اصل ایمان مبتنی است. زیرا تمام آنها با اصل منفعت طلبی مغایر است و التزام به هر یک مستلزم تحمل یک نوع محرومیت مادی است. آدمی بایددلیلی داشته باشد که به یک محرومیت رضا بدهد.
امیرالمؤمنین(ع): میفرماید: «اگریک کسی یک خصلت ازخصال خوب در او باشد، کافی است که سایر صفتها و خصلتهای او را تحمل کنم وببخشم مگر دو چیز را، یکی بیعقلی و یکی بی ایمانی .»(کلینی،۱۴۰۷: ۱/۲۷) اگرایمان پیداشد، اخلاق و عدالت پا برجا میشود. اخلاق و عدالت بدون ایمان مذهبی مثل نشر اسکناس بدون پشتوانه است. مشکل عصر ما همین است. خیال میکردند علم کافی است؛ اگر ما عدالت و اخلاق را بشناسیم و به آنها عامل باشیم کافی است برای اینکه اخلاقی وعادل باشیم. ولی عمل نشان داد که اگر علم از ایمان منفک بشود، نهتنها برای اخلاق و عدالت مفید نیست بلکه مضر هم است. مصداق همان ضربالمثل میشود که اگر دزدی باچراغ آید،گزیده تر برد کالا.
۴-کاهش ناراحتی ها: زندگی بشرخواه ناخواه همچنان که شیرینی ها به دست آوردن ها وکام یابیهایی دارد، رنج ها، شکستها، وناکامیهایی هم دارد.بسیاری از آنها قابل پیشگری است هر چند پس از تلاش زیاد. بدیهی است که بشر موظف است با طبیعت دست و پنجه نرم کند، تلخیها رابه شیرینی تبدیل نماید،؛ اماپارهای از حوادث قابل پیشگیری و برطرف ساختن نیست. مثلا پیری و مرگ.ایمان در انسان نیروی مقاومت میآفریند و تلخیها را شیرین میگرداند. انسان با ایمان میداند هر چیزی در جهان حساب معینی دارد و اگر عکسالعملش در برابر تلخیها به نحو مطلوب باشد؛ فرضا خود این غیرقابل جبران باشد، به نحو دیگر از طرف خداوند متعال جبران میشود. پیری به حکم اینکه پایان کار نیست و به علاوه یک فرد باایمان همواره فراغت خویش را عبادت و با انس با ذکرخدا پر میکند، مطبوع و دوست داشتنی میشود به طوری که لذت زندگی در دورهی پیری برای مردم خدا پرست ازدورهی جوانی بیشتر میشود.
قیافهی مرگ در چشم فرد باایمان با آنچه در چشم فرد بیایمان مینماید عوض میشود. از نظر چنین فردی مرگ، نیستی و فنا نیست انتقال از دنیای فانی به دنیای باقی و پایدار و از جهانی کوچکتر به جهانی بزرگ تر است. ازنظر روانشناسان قطعی و مسلم است که اکثر بیماری های روانی که ناشی ازناراحتی های روحی و تلخی های زندگی است، درمیان افراد غیرمذهبی دیده میشود. افراد مذهبی به هرنسبت که ایمان قوی و محکم داشته باشند، از این بیماری ها مصون ترند.(داعی نژاد،۱۳۸۶: ۴۸)
۵-سلامت جسم و جان: اثر دیگر ایمان سلامت جسم وجان است. علی (ع) درباره_ی تقوا میفرماید: «دوای بیماری روحی وشفای امراض جسمانی شماست.» (نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۶)البته معلوم است که ایمان،قرص وکپسول نیست.اثرش درسلامت جسم وجان وقتی فهمیده می_شود که انسان بداند که آدم باایمان ، روحی مطمئنتر و اعصابی راحتتر و قلبی سالمتر دارد، او در فکر نیست که کجا برود و چی بخورد؟ اگر دیگران به نوایی رسیدند از حسادت آتش نمیگیرد وحرص و بخل وطمع آتش به جانش نمیافکند، ناراحتیهای عصبی او را به زخم معده و روده مبتلا نمیکند، افراط در شهوات او را ضعیف و ناتوان نمیکند، عمرش طولانیتر میشود. البته مقصود این نیست که لازمه ی ایمان این است که باید به همه ی محرومیت ها تن داد و تسلیم شد؛ مقصود این است که با وجود ایمان محرومیت هاانسان را از پا در نمیآورد و تعادل او را محفوظ نگه میدارد.(همان: ۵۰)
۶-تسلط بر نفس و خود یابی: خاصیت دیگر ایمان تسلط کامل بر نفس است. نباید چنین تصور کرد که مسأله تسلط بر نفس یک مفهوم مذهبی است و فرع بر مذهب است. تسلط بر نفس مثل مفاهیم اخلاقی از قبیل استقامت و عدالت است، فرضا اگر کسی به مذهب معتقد نباشد نمیتواند منکر آنها بشود. اینها فرع بر دین ومذهب نمیباشد و مذهب اینها را به وجود نیاورده، بلکه مذهب اجرای بهتر اینها راتأمین کرده است.
انسان در پرتو یافتن خداست که خود رامی یابد.یعنی اگرانسان خدا رابیابد خود واقعی را مییابد. این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. و خدا را ازدست دادن مساوی است با خود را باختن و خود را از دست دادن. « و لاتکونوا کاالذین نسوالله فأنساهم أنفسهم اولئک هم الفاسقون ».(حشر،۱۹)
رابطهی خداوند با انسان با رابطهی هر موجود دیگری با انسان متفاوت است در بند و بنده بودن یک شی ء متکامل در بند آن مقصد کمالی خودش بودن است، این دربند خود بودن است، نه در بند ناخود بودن ،یعنی شیئی که از نفس به کمال حرکت می کند ازخود به ناخود حرکت نمیکند بلکه از خود به خود حرکت میکند. یک بذر که در زمین قرار میگیرد و آن وضع موجود خودش را رها میکند و بعد به سوی بوته شدن حرکت میکند، آیا این از خودش به سوی نا خود رفته است؟ یا نه به سوی کمال خودش حرکت کرده است؟ یعنی در عین اینکه از خودی رفته به خودی رسیده؟ بنابراین مسیر إلیالله عبارت است ازخود به سوی خود.«ونحن أقرب إلیه منکم…» (واقعه، ۵۸)؛ از خود شما به شما نزدیک ترهستم، روح معنایش این است که از خود شما خودتر هستیم برای شما، یا خود واقعی شما هستیم.(مطهری، ۱۳۷۰: ۱/۱۳۴)
رابطهی خداوند با انسان رابطهی خود عالیتر با خود دانیتر است. یعنی رابطهی انسان با غایت خودش، نه رابطهی یک موجود مباین با یک وجود مباین؛ این است که انسان هرچه بیشتر در بند او باشد بیشتر به خود رسیده است و خود واقعی را یافته است. او را از یاد بردن و گم کردن مساوی با در دیگران جذب شدن و خود را از دست دادن.
۳-۷٫متعلقات ایمان
اکنون این پرسش مطرح مى‌شود که متعلق ایمان چیست؟ و ایمان به چه چیزهایى منشأ ارزش اخلاقى خواهد بود؟ از آنجا که در بسیارى از آیات، ایمان یا مؤمن بطور مطلق آمده و متعلق آن ذکر نشده است مثل اینکه مى‌فرماید: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَر اَوْ اُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَهً. » (نحل،۹۷) آرى از آنجا که در چنین آیاتى ایمان بطور مطلق آمده و کسانى از اینگونه آیات سوء استفاده مى‌کنند، بنابراین، لازم است براى پیش‌گیرى از آن، این پرسش را پاسخگو باشیم. از مجموع آیات استفاده مى‌شود که مى‌توان متعلقهاى ایمان را در همان توحید، نبوّت و معاد که بزرگان علما به عنوان اصول عقاید دسته‌بندى کرده‌اند، خلاصه کرد. کتب و رسل یا رسول خاصّ و نبییّن همگى در اصل نبوّت منظور گردیده‌اند. ملائکه نیز بدین لحاظ که واسطه در وحى و نزول کتاب بر پیامبران هستند ناگزیر متعلق ایمان خواهند بود. بنابراین، مى‌توان گفت: منظور از ایمان در قرآن کریم ایمان به سه اصل است که اساسى‌ترین آنها ایمان باللّه خواهد بود که اگر جامع و کامل باشد، ایمان به دو اصل دیگر را نیز تأمین مى‌کند؛ زیرا،از آنجا که خداوند ربّ انسان است و به مقتضاى ربوبیّت خود باید او را هدایت کند و هدایت خداوند نسبت به انسان بوسیله وحى انجام مى‌گیرد؛ ایمان بالله، متضمن ایمان به نبوّت خواهد بود. پس ایمان به نبوّت از ایمان به توحید برمى‌خیزد؛ چنانکه مقتضاى عدل خداوند نیز این است که بین مؤمن و کافر، متّقى و فاسق فرق بگذارد و هر کدام از آن دو به پاداش مناسب یا مجازات متناسب با اعمال و رفتار زشت یا زیباى خویش برسند و قطعاً اعطاء پاداش نیکوکاران و کیفربزهکاران جز در قیامت ممکن نیست و بنابراین، ایمان به خدا و عدل او خود به خود متضمّن ایمان به معاد خواهد بود. (مصباح یزدی،۱۳۹۱: ۱۲۸ )
همۀ مراتب فوق رامی توان درایمان به «غیب» خلاصه کرد، بنابراین ابتدا توضیحی دربارۀ غیب با استفاده از بیانات علامه جعفری میدهیم و بعد شواهدی ازنهج البلاغه در خصوص موارد مطرح شده در بالا خواهد آمد.
صرف نظر از این بحث که آیا ایمان دارای مراتبی است و در این صورت، متعلق هر مرتبه چه خواهد بود، در آیات قرآن به مواردی اشاره شده که ایمان به آن‌ها لازم و ضروری است و جامع همه آنها، ایمان به غیب است: «اَلَّذینَ یُؤمِنونَ بِالغَیبِ ویُقیمونَ الصَّلوه ». (بقره،۳)
یکی از متعلقات ایمان، ایمان به عالم غیب است، اما عالم غیب چیست؟ عالم غیب عالم شهادت قرار دارد عالمی را که ما از طریق حواس قابل درک می کنیم،”عالم شهادت”یا محسوس” میگویند، ولی عالم غیب از طریق حواس قابل درک نیست، بلکه باید از طریق عقل یا شهود و رویت قلبی به وجود آن اعتقاد یافت. ایمان به عالم غیب در واقع جدا کننده نگرش دینی از الحادی و مادی گرایانه است. آدمی با تأمل عقلانی و شهود قلبی میتواند به این عالم نفوذ یابد و از طریق عقل وجود برخی اوصاف آن را اثبات نماید و از رهگذر رؤیت قلبی میتواند بیشتر در این عالم پیش رود. از همین رو است که قرآن جایگاه ایمان را قلب آدمی دانسته است.
توضیحى درباره غیب: کلمه غیب و غیاب و غیبوبه و مشتقاتى که این ماده دارد، به معناى دور بودن از دیدگاه و ناپدید بودن از افق دید، میباشد. غیب با این معناى لغوى که بسیار وسیع و داراى عمومیت است، درباره هر چیزى که از افق دیدگاه انسان ناپدید باشد، به کار میرود. وقتى که میگوئیم: سه نفر از شاگردان این کلاس امروز غایب بودند، یعنى از کلاس که دیدگاه ما است ناپدید بودند. یعنى در کلاس نبودند. ملاحظه می شود با اینکه ما آن سه نفر شاگرد را میشناسیم، باز میگوئیم: غایب بودند، یعنى موصوف به غیب از کلاس بودند. غیب به این معناست که شامل هزاران حقیقتى م باشد که ما آنها را مى‏شناسیم، ولى براى ما محسوس و قابل دیدن و قابل لمس نیستند. بهکار بردن غیب به همین معناى عمومى در آیه ۱۰۲ از سوره یوسف می باشد. این مسئله را در نتیجه دوم آورده ایم. و همچنین شامل حقایق نامحسوس ولى صد در صد قابل درک و دریافت میباشد مانند صدها نوع لذت و الم و عاطفه و اندیشه و اراده و حقیقت عدالت و آزادى و میلیاردها روابط که میان موجودات جهان هستى وجود دارد و حقیقت عدد. ما همه اینها را میشناسیم ولى از دیدگاه حسى ما به دورند و موصوف به غیب میباشند. از این توضیح چنین نتیجه میگیریم که حقایق غیبى که به وسیله پیامبران براى بشر مطرح میگردد، ایمان به آن حقایق، ایمان به مجهول محض نمیباشد، بلکه به معناى غیر قابل ارتباط به وسیله حواس طبیعى و ابزارى که براى ارتباط وسیعتر و دقیقتر ساخته میشوند، میباشند. پس ایمان ما به ضرورت عدالت که به هیچ وجه محسوس نیست، ایمان به مجهول مطلق نیست، ایمان ما به عظمت آزادى که به هیچ وجه محسوس نیست، ایمان به مجهول مطلق نیست. اعتقاد به وجود من یا « خود » یا « شخصیت » یا « روح » که لمس کردنى نیست، اعتقاد به یک مجهول مطلق نیست، ما همه اینها را میشناسیم و در سرتاسر زندگى با این حقایق سر و کار داریم. قسمت اعظم علوم انسانى ما را همین حقایق تشکیل میدهند. حتى خداوند که بیک معنى غیبالغیوب است مورد دریافت و گرایش اکثریت قریب به اتفاق بشریت است. همه هشیارانى که اندک اطلاعى از تاریخ دارند، میدانند که با ارزش‏ترین بلکه بیشترین قربانیان جانباز سرتاسر تاریخ بشرى شهداى حقایق غیبى هستند، مانند عدالت و آزادى و ارزش‏هاى عالى انسانى و رضاى خداوندى و کمال و غیر ذلک. بنابراین تفسیر که درباره غیب نمودیم، درک این مسئله که تردید و انکار حقایق غیبى ناشى از حساسیت ( آلرژى ) میباشد، کاملا روشن است. این شکاکان و منکران بدون یک تفسیر صحیح دربارۀ غیب، به تشویش خاطر دچار میشوند و قسمتى از نیروها و استعدادهاى با ارزش مغز خود را راکد و خنثى مینمایند. باتوجه به مطالبی که بیان شد نتایج زیر به دست میآید:
نتیجه اول: آیات قرآن مجید که علم غیب و ایمان به غیب را گوشزد میکند چند نوعاند: نوع یکم موضوعاتى است که بشر قدرت شناخت ماهیت آنها را ندارد، مانند ذات خداوندى، حقیقت صفات او، روز قیامت، حقیقت ابدیت و غیر ذلک. و ایمان بشر به این حقایق مستند به شناخت ذات و ماهیت آنها نیست، بلکه مربوط دریافت‏هاى دیگری است که وجود این حقایق و ارتباط غیر حسى با آنها را امکان پذیر میسازد، مانند من و روح و آزادى روانى که بشر در عین ارتباط و ایمان به آنها، از شناخت حسى آنها قطعا محروم است. نوع دوم موضوعاتى هستند که بشر قدرت شناخت تفصیلى آنها را دارا میباشد، ولى به علل طبیعى و موقعیت‏هاى ضرورى که او را در بر گرفته است، از رویارویى با آنها ناتوان است، و آن موضوعات براى او غیب محسوب میشود. اینگونه امور غیبى با آمادگى انسان به فراگیرى آنها، مانند آمادگى پیامبران و رسولان بوسیله عنایات الهى قابل شناخت و درک میباشند.
نتیجه دوم: همان طور که در مقدمه گفتیم: غیب یک معناى عمومى است که شامل هر گونه ناپدید بودن از دیدگاه می شود، با آیه ۱۰۲ از سوره یوسف کاملا تأیید می شود که خداوند پس از بیان جریان داستان حضرت یوسف ( ع ) به پیامبر اکرم ( ص ) میفرماید: « اینها خبرهاى غیبى هستند که ما بتو وحى میکنیم و تو در نزد آنان نبودى وقتى که تصمیم گرفتند و به مکر و حیله پرداختند » و همچنین خداوند پس از بیان داستان پر ماجراى حضرت نوح به پیامبر اکرم ( ص ) می فرماید: « اینها خبرهاى غیبى هستند که ما به تو وحى می کنیم نه تو و نه قوم تو این داستان را پیش از این نمی دانستید» با اینکه واقعیت این داستانها با نمودهائى کاملا محسوس در سرگذشت تاریخى بشر به وقوع پیوسته است.
نتیجه سوم: ایمان به غیب، چنانکه در اول این مبحث گفتیم، ایمان به مجهول مطلق نیست، بلکه ایمان به حقایقى است که دریافت آنها با استعدادهاى انسانى امکان‏پذیر است. این استعدادها چنانکه از مضامین آیات قرآنى برمی آید، بهوسیله تخلق به اخلاق ربانى و تزکیه واقعى درون از رذایل نفسانى و هوى‏پرستى‏ها صورت میگیرد. قرآن ایمان به غیب را از اوصاف مردم با تقوى و برپادارندگان نماز و انفاق کنندگان در راه خدا محسوب فرموده است.(بقره،۳)
نتیجه چهارم: خداوند اعلا در چند آیه از قرآن مجید، از طرف پیامبر اکرم ( ص ) به مردم میگوید: من غیب نمیدانم. مقصود از نفى علم پیامبر (ص) نفى استقلال پیامبر در تحصیل علم غیب است، نه نفى مطلق آن، خداوند با این نفى غیب از پیامبر میخواهد از گستاخى مردم و توقعات غیر منطقى آنان جلوگیرى کند و بگوید: شما بحد لازم و کافى براى تحصیل « حیات معقول » بینه و برهان دارید و نباید براى پوشانیدن سست عنصرى‏هاى خود در عمل به بینه و برهان، مطالبه غیب از پیامبر نمائید. شما اگر با دستورات حیات بخش پیامبر، بتوانید زندگى خود را از لجن طبیعت‏پرستى و خودخواهى نجات بدهید، با اجازه خداوندى غیب‏ها براى شما مشهود و قابل رؤیت خواهند بود ( جعفری،۱۳۶۰: ۵۰۱)
۳-۷-۱٫ نمونه هایی از مباحث توحید، نبوت، معاد و وجود ملائکه در نهجالبلاغه:
حضرت علی (ع) نیز در نهجالبلاغه در شرح توحید شیوه قرآنی را اتخاذ کرده است؛ به این معنا که تنها به آثار حکمت و صنع و تدبیر پرداخته است تا بر ایمان خداباوران افزوده شود، اما در گفتار معمولی و بحث با منکران مبدأ و معاد، بر اثبات خدای متعال به دلیل متوسل شده است.
بی شک نظم حیرت آور در ساختار موجودات و حکمت های به کار رفته در اندام آنها، انسان را بهتر با مدبر و ناظم حکیم آشنا می کند. تکیه اصلی نهجالبلاغه بر توحید ذات و صفات و هم چنین بیان آثار صنع و منزه ساختن ذات باری تعالی از هرگونه صفات امکانی و زمانی است، و اگر گاهی وضع اسفناک منکران را یادآوری میکند، به گونه فرعی است. به گفته شهید مطهری: بحث های توحیدی نهج البلاغه را شاید بتوان اعجاب انگیزترین بحث های آن دانست. (مطهری،۱۳۹۱: ۳۵). بدون مبالغه این بحث ها در حد اعجاز است. قسمتی از آن ها از نوع مطالعه در مخلوقات و آثار صنع و حکمت الهی است. در این قسمت گاهی نظام کلی آسمان و زمین را مطرح میکند. گاهی موجود معینی را مثلا خفاش یا طاووس یا مورچه را مورد مطالعه قرار می دهد، مثلاپس ازبیان شگفتی های خلقت مورچه بی درنگ چنین استنتاج می کند: «فتبارک الله الذی یسجد له من فی السموات والارض طوعا و کرها. . . »؛ مبارک و بزرگ است خداوندگاری که آن چه در آسمان ها و زمین است از روی میل و اختیار و یا اکراه و اجبار او را سجده می کنند و در مقابل ذات اقدس احدیت خضوع می کنند، صورت و جبین برایش به خاک می سایند، و طوق اطاعت و بندگی او را در حال تندرستی و ناتوانی به گردن می اندازند و از ترس (مقام عدل و حکمت) او زمان اختیار خود را به وی می سپارند. (نهجالبلاغه، خطبه ۳)
امام علی(ع) ساختمان شگفت پرندگان را دلیل (نظم) و (اتقان صنع) می داند. به قول شهید مطهری این دلیل خیلی واضح است؛ (یعنی مطالعه در تشکیلات ساختمانی اشیا نشان می دهد که در ساختار آن ها عقل و حکمت دخیل بوده است. (همان: ۴۹)
دومین راهی که نهجالبلاغه درباره معرفت خدا مطرح کرده است، راه قلبی و تجربی است. علی(ع) می فرماید: «عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم(نهجالبلاغه، حکمت ۲۵۰)؛ من خدا را به وسیله فسخ شدن تصمیم ها و باز شدن گره ها و شکستن همت های گرفته شده شناختم». از این سخن معلوم میشود در ورای تصمیم، عقده، قراردادها و همت ها قدرتی وجود دارد که میتواند اراده انسان و تصمیم ها و قراردادها را درهم بشکند و از عزم و تصمیم اتخاذ شده به گونه مرموزی او را منصرف سازد.
ودرموردشناخت خدامی فرماید: «وَ إِنَّهُ لا یَنْبَغِى لِمَنْ عَرَفَ عَظَمَهَ اللَّهِ اءَنْ یَتَعَظَّمَ، فَإِنَّ رِفْعَهَ الَّذِینَ یَعْلَمُونَ ما عَظَمَتُهُ اءَنْ یَتَواضَعُوا لَهُ،. » کسى که عظمت خداى را شناخت، سزاوار نیست که خویشتن را بزرگ بشمارد؛ زیرا بلند مرتبگى کسانى که عظمت خدا را مىدانند به این است که در برابر او فروتن باشند. (نهجالبلاغه، خطبه ۱۴۷)
در نگاه نهجالبلاغه، مرگ و زندگی معنایی فراتر از معمول دارند؛ مرگ حقیقی زمانی است که انسان فقط متوجه حیات دنیوی باشد و بالاترین نوع حیات، حیات معقول است که این امر حاصل نمیشود مگر با یاد مرگ و اجتناب از هوی و هوس و آرزوهای طولانی؛ زیرا ازمنظر نهجالبلاغه سخت ترین مانع در مسیر تکامل انسان ها، غفلت از مرگ است و دیگر این که یاد معاد نه تنها دارای آثاری مثبت در سرای ابدی خواهد بود بلکه آثار آن در زندگی دنیوی نیز قابل توجه است.
حضرت در چند فراز نهج‌البلاغه، به تصویری کلی و مجرد از مرگ می‌پردازد و پدیده مرگ را فی‌نفسه، حامل پاره‌ای از ویژگی‌های گریز‌ناپذیر معرفی می‌کند. مثلا در (نهجالبلاغه، خطبه ۲۲۱) می‌خوانیم: مرگ، ویران گر لذت‌های شما و تیره‌کننده خواهش‌های نفسانی شماست. اما در عین حال، و به طور مصداقی مواجهه دنیاپرستان و پرهیزگاران را با مرگ متفاوت توصیف می‌کند.
در خطبه ۵ نهج‌البلاغه، امام علی‌ (ع) در خطاب به آن‌ دسته از مسلمانان که علت سکوت امام (ع) را در برابر انحراف سقیفه، به خاطر ترس از مرگ می‌پنداشتند فرمودند: «چه دورند از حقیقت؛ آیا پس از آن همه‌ جانبازی در عرصه پیکار، از مرگ می‌ترسم؟ به‌خدا سوگند دلبستگی پسر ابوطالب به مرگ از دلبستگی کودک به پستان مادر بیشتر است.»
دربحث نبوت حضرت در توصیف آخرین پیامبر فرمود: «رسول الله صلى الله علیه و آله طبیب دوّار بطبّه، قد احکم مراهمه، و أحمى مَواسمه، یضع ذلک حیث الحاجه الیه مِن قُلوبٍ عُمیٍ وَ آذَانٍ صُمّ وَ أَلسِنَهٍ بُکم‏. »پیامبر خدا صلى الله علیه و آله طبیبى است که همراه با طبّش در میان مردم می ‏گردد، مرهمهایش را محکم و آماده ساخته، و ابزارهایش را براى سوزاندن زخمها داغ نموده، تا هر جا لازم باشد، در زمینه دلهاى کور، و گوشهاى کر، و زبانهاى لال به کار گیرد. (نهجالبلاغه، خطبه ۱۰۸)
ودرفلسفه بعثت پیامبر(ص) فرمود: «بعث الله سبحانه محمدا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم. … مأخوذا على النبین میثاقه، مشهوره سماتُه»؛ خداوند سبحان محمد رسول الله صلى الله علیه و آله را براى انجام و عده خویش و اتمام اصل نبوت مبعوث نمود، پیامبرى با علامات مشهور… . (نهجالبلاغه، خطبه ۱۵۱)
امام علی (علیه السلام) در خطبه اول نهج البلاغه پس از بحثی که درباره آفرینش آسمان ها و چگونگی پیدایش جهان مطرح فرموده اند به سراغ آفرینش موجوداتِ آسمان و فرشتگان ِعالم بالا می رود و به اقسام فرشتگان پرداخته آنها را به چهار گروه تقسیم می فرماید:
نخست به مجموعه ای از فرشتگانى که کارشان عبادت است اشاره میکند و آنها را نیز به چند گروه تقسیم میکند: «گروهى که پیوسته در حال سجده‏اند و رکوع نمیکنند « مِنْهُمْ سُجُود لا یَرْکَعُونَ » و گروهى که همواره در رکوعند و قیام نمى ‏کنند «وَ رُکُوع لا یَنْتَصِبُونَ» و گروهى که پیوسته در حال قیامند و هرگز از این حالت جدا نمى‏ شوند « وَصافُّونَ لا یَتَزایَلُونَ » و گروه دیگرى که پیوسته در حال تسبیح خدا هستند و هرگز خسته نمى‏ شوند. «وَ مُسَبِّحُونَ لا یَسْأمُون». فلسفه خلقت فرشتگان عبادت کننده احتمالا آن است که انسانها به عبادت خویش مغرور نشوند و بدانند که اگر به فرض محال او نیاز به‏ عبادت میداشت، فرشتگان عالم بالا در همه جا مشغول عبادتند تا بندگان زمینى تصوّر نکنند عبادت کردن یا نکردن آنها اثرى در کبریایى او می گذارد و اگر جملگى آنها کافر گردند بر دامن کبریاى او گردى نمى ‏نشیند: «إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنْکُمْ». سپس به اوصاف این مجموعه از فرشتگان پرداخته، میفرماید: «نه خواب چشمان، آنها را می پوشاند و نه عقل آنها گرفتار سهو و خطا می شود، نه بدن آنها سستى می گیرد و نه غفلت نسیان بر آنان عارض می گردد «لا یَغْشاهُمْ نَوْمُ الْعُیُونِ وَلا سَهْوُ الْعُقُولِ وَلا فَتْرَهُ الاَبْدانِ وَلا غَفْلَه النِّسْیانِ». به عکس انسانها که اگر برنامه عبادتى را تکرار کنند، به طور تدریجى گرفتار این حالات می شوند، کم کم خواب چشمانشان را فرا میگیرد، بدن سست می شود و سهو و نسیان عارض میگردد. ولى ملائکه عبادت کننده، هرگز گرفتار این حالات نمى‏شوند. (نهجالبلاغه، خطبه ۱)
۳-۸ . رابطه علم، معرفت و آگاهی با ایمان
۳-۸-.۱٫ علم غیر از ایمان است.

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.